طلسم عشق 10
از زبان ادرین
تا ظهر بیکار بودم. وقت استراحت گارد سلطنتی که نزدیک شد رفتم سمت محل تمرین رفتم. همه کارآموزا که شامل مرینت و نینو هم می شد داشتن تمرین میکردن. محو تماشای مرینت شدم. یه آدم چقدر میتونه کیوت باشه آخه؟ اینقدر مشغول دید زدن مرینت بودم که متوجه نشدم کی متیو اومد.
متیو: سلام ادرین چه خبرا؟
_ها؟ آهان سلام متیو حالت خوبه؟
_بله من خوبم. کاری داشتی؟
_راستش چند روزه مرینت عجیب شده. احساس میکنم از من ناراحته. اومدم باهاش حرف بزنم.
_که اینطور. خب امیدوارم اون کسی که ناراحتش کرده تو نباشی چون این روزا مرینت خیلی آتیشی شده و بعید نیست یه دونه بزنه تو دهنت!!!
_نزن این حرفو تو رو خدا!
_نگران نباش شوخی کردم. مرینت اینقدری تو کنترل خشمش خوب هست که با کسی که ازش متنفره کاری نداشته باشه چه رسد به تو که دوستش هستی!
_اگه بخوایم روراست باشیم احساس میکنم دیگه حتی دوست هم نیستیم!
_چرا؟
_نمیدونم. خیلی خشک و سرد شده
_احتمالا به خاطر تولد 1500 سالگیته.
_نه فقط واسه این نیست. تو این چند وقتی که رسمی شده بود در حد حرف زدن و وقت گذروندن باهم صمیمی بودیم. ولی تو این چند روز حتی این کارا رو هم نمیکنیم! تا منو میبینه فرار میکنه یا جوابای کوتاه کوتاه میده و بعد خداحافظی میکنه و سریع میره! و دیروز هم که.... جوری باهام رفتار کرد که انگار من نه دوستش بلکه یه غریبه هستم!
_من با مرینت حرف میزنم.
_نه! نمی خوام بیشتر از این ناراحت بشه. باید خودم باهاش حرف بزنم.
_آقای دوپن چنگ تمرین برادرم کِی تموم میشه؟!
من و متیو هردو به پسر کوچولویی که اینو پرسیده بود نگاه کردیم. من سریع شناختمش. داداش کوچولوی نینو بود. متیو با مهربونی گفت: خیلی زود تموم میشه کریس
_نمیشه زودتر تموم بشه؟ حوصله ام سر رفته!
من گفتم: میخوای با من بازی کنی؟
کریس با خوشحالی سمتم برگشت و گفت: واقعا میشه بازی کنیم؟!
_آره.
_آخ جون!
من و کریس اینقدر مشغول بازی کردن شدیم که نفهمیدم کِی وقت استراحت شد. با دستی که روی شونه ام نشست به خودم اومدم.
_سلام رفیق!
_نینو؟! کِی وقت استراحت شد؟
_همین الان!
سریع به اطراف نگاه کردم ولی مرینت رو ندیدم. از نینو پرسیدم: پس مرینت کجاست؟
_آهان پس بگو اومدی عشقت رو ببینی!
_نینو اون کجاست؟
_من از کجا بدونم؟!
کریس به من نگاه کرد و گفت: تو عاشق مرینتی؟!
دست پاچه گفتم: نه نه نه! مرینت فقط یه دوسته!(خوانندگان با چشمانی شعله ور نگاه می کنند🔥🔥)
نینو با خنده گفت: الان که فکرش رو میکنم فقط یه دوستت احتمالا توی باغه!
_میمردی اینو زودتر میگفتی؟
بعد به سمت باغ دویدم.
از زبان مرینت
جلوی مجسمه مادرم نشسته بودم. همیشه حرف زدن با مجسمه اش و نگاه کردن بهش آرامش خاصی بهم میداد. دلم میخواست گریه کنم. چرا نباید الان اینجا باشه؟ من واقعا بهش احتیاج دارم. مخصوصا تو یه همچین موقعیتی که واقعا راجع به کسی که دوسش دارم دچار شک و تردید هستم. همینطور مثل دیوونه ها با مجسمه حرف میزدم که یهو صدای پرنس ادرین رو شنیدم: مرینت؟! مرینت کجایی؟! مرینت!!
ساکت شدم. دلم نمیخواست صدام رو بشنوه. نمیخواستم باهاش رو در رو بشم. مطمئن بودم میخواست باهام حرف بزنه. راستش احساس میکنم اگه بیشتر از چند جمله باهاش حرف بزنم میزنم زیر گریه. دلم نمیخواست اینطوری بشه. من نمیخواستم مقابل اون بشکنم....
_مرینت حالت خوبه؟؟
اول به دستی که روی شونه ام نشسته بود نگاه کردم بعد رد نگاهم به صورت نگران ادرین افتاد. در جواب سوالش گفتم: من خوبم.
_میشه باهات حرف بزنم؟
_در چه مورد؟
کنارم نشست و گفت: انگار این روزا عجیب شدی. میتونم حس کنم که از یه چیزی ناراحتی!
_عجیب شدم؟ من ناراحت به نظر میام؟
_آره. احساس میکنم دلیلش منم!
_من هیچگونه ناراحتی ای ندارم که دلیلش شما باشید!
_مرینت تو ناراحتی و این کاملا مشخصه! دلیلش لایلاست؟
_من با پرنسس لایلا هیچ رابطه ای ندارم که باعث ناراحتیم بشه. دلیل این افکارتون چیه؟
_خب.... آلیا گفت چند وقته تو خودتی و از وقتی که لایلا اومده این حالتت تشدید شده!
_گوش کنید پرنس. شما همیشه روی دوستاتون حساس هستید اما الان این حساسیت خیلی بیشتر از حد معمول شده! بهتون اطمینان میدم من از چیزی ناراحت نیستم. فقط یه سری شرایط جدید واسم پیش اومده و من سعی دارم با اونا وفق پیدا کنم. تمرین من به زودی شروع میشه. اگه اجازه بدید باید برم.
خواستم بلند بشم که پرنس دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: مرینت خواهش میکنم از من فرار نکن!!
_من نه از شما و نه از هیچکس فرار نمیکنم!
_چرا میکنی! کاملا مشخصه به خاطر اینکه از من ناراحتی دوست نداری باهام حرف بزنی!
_ادرین تو یه چیزیت میشه! من اصلا باهات مشکلی ندارم! باید برم! خداحافظ!
و سریع دویدم....
از زبان راوی
مرینت سریع دوید و ادرین رو با افکارش تنها گذاشت. مطمئن بود کاری کرده که باعث شده دوستی باارزشش با مرینت رو بهم بریزه و این ادرین رو خیلی ناراحت میکرد. ولی صبر کن. مرینت جمله های آخرش به جای "شما" از "تو" استفاده کرد! یعنی صمیمی تر شده؟ این فکر یکم به ادرین آرامش داد. تصمیم گرفت برای مرینت یه هدیه درست کنه تا بتونه عذر بخواد. آره همینه. باید دوست عزیزش رو پس بگیره....
تمام کامنتتتتتتتتتت میخواممممممممممممم😐
سلام به سربازی من خوشومدی 😊