طلسم عشق قسمت 9
از زبان مرینت
ساعت 8 شده بود. مثل همیشه رفتم تو باغ. نور ماه اطراف رو تا حد زیادی روشن کرده بود. میخواستم برم پیش مجسمه مامانم که با صحنه ای که دیدم میخکوب شدم. نه. نه نه نه! این امکان نداره! ممکن نیست! سریع به سمت اتاقم دویدم. نمیخواستم بیشتر از این شاهد این باشم. اشک چشمام رو پوشونده بود و تار میدیدم. وقتی به خونه رسیدم بدون اینکه جواب سلام پدرم رو بدم داخل اتاقم رفتم و درو بستم. پدرم در رو زد و گفت: مرینت؟ حالت خوبه؟
گفتم: من خوبم پدر.
خیلی سعی کردم لرزش و غم تو صدام احساس نشه ولی بازم صدام دورگه شده بود. پدرم وارد اتاق شد و من سرم رو تو بالش قائم کردم. نمیخواستم اشک هام رو ببینه. اومد روی تختم نشست و درحالی که موهام رو نوازش میکرد با مهربونی پرسید: چی شده دخترم؟
_هیچی نیست پدر.
_به من نگاه کن مرینت
ولی من به جای نگاه کردن سرم رو بیشتر تو بالش فرو بردم. پدرم گفت: مثل اینکه دخترم شکست عشقی خیلی بدی خورده!
چنان اینو با خنده گفت که فکر کردم داره فقط حدس میزنه و شوخی میکنه. واسه همین برای اینکه تابلو نشه هیچی نگفتم. پدر حرفش رو ادامه داد: درکت میکنم. منم یه بار وقتی دیدم مادرت با یه پسر دیگه خیلی بیش از حد گرم گرفته و میخنده همینطوری شده بودم! و البته واسه برادرت هم این اتفاق افتاده.
داد زدم: پدر! من شکست عشقی نخوردم! ولم کن!
_من اینقدر در این مسئله تجربه دارم که بفهمم چی شده. حرفام درسته مگه نه؟
_خب...... آره. حق با شماست.
_پس نباید اینقدر ساده پس بکشی و به خودت بگی همه چی تموم شده. خب این پسری که تونسته دل دختر منو ببره کیه؟
_دیگه مهم نیست.
_چرا؟ تو که دختر حرف گوش کنی بودی! پس چرا به حرفم گوش نمیکنی و پا پس میکشی؟
_من از قبل خودمو واسه این آماده کرده بودم. در واقع اگه آمادگی نداشتم احتمالا خودمو تا یه مدت خیلی زیاد زندونی میکردم یا شایدم بدتر.
_پسسسسسسسسس... تو ناراحت نیستی؟
_چرا. ولی قرار نیست خودمو بکشم. دیگه تموم شده.
_اینکه میبینم دخترم اینقدر بالغه و با مسئله اینقدر منطقی رفتار میکنه باعث افتخارم شد ولی تو....
_پدر خواهش میکنم. من نمیخوام این خیلی کش پیدا کنه.
_باشه. الان اشکات رو پاک کن. تا نیم ساعت دیگه باید واسه شام بریم!
پدرم بلند شد که بره ولی قبل اینکه بره بیرون صداش زدم.
_پدر؟
_جانم؟
_لطفا اینو به هیچکس نگو. حتی متیو. خواهش میکنم.
پدرم لبخندی تحویلم داد و گفت: باشه نمیگم.
_قول بدید!
_من قول نمیدم.
_پدر!
_من قول نمیدم سوگند میخورم!
با شنیدن این لبخندی زدم و گفتم: خیلی ممنون پدر.
_خواهش میکنم. حالا به دست و صورتت یکم آب بزن و بعد پاشو بریم. خدا میدونه این دفعه باید چقدر با حرفای کله گنده ها سر و کله بزنیم!
_چشم!
چقدر خوبه که یکی همیشه پشتت باشه. من عاشق پدرم هستم. اون مهربون ترین آدم دنیا و بهترین پدر کل عالمه!
از زبان لایلا
نقشه خیلی خوب اجرا شد. حالا اون دختره دست از سر ادرین بر میداره. شباهت فیلیکس و ادرین باعث شد اون فیلیکس رو با ادرین اشتباه بگیره و فکر کنه اون کسی که می بوسمش ادرینه. البته ما واقعا هم رو نبوسیدیم بلکه اداش رو در آوردیم. کاشکی میتونستم قیافه اش رو ببینم. با اینکه از نقشه راضی بودم ولی با اخم به فیلیکس گفتم: خب راه تو برای رسیدن به شازده خانمت باز شد. پس من چی؟
_این نقشه یه قسمت دوم هم داره.
_چی؟
_مرینت ناامید شد و الان وقتشه ادرین بی خیالش بشه😈
_چجوری؟
_بعدا برات توضیح میدم. ولی بعد انجام دادن قسمت دوم نقشه تو باید بهش نزدیکتر بشی و مثلا دلداریش بدی.
_عالیه.
_یه توصیه بهت میکنم. اینقدر خودت رو بهش نچسبون. خودت فکر کن یه پسری هی بهت بچسبه. با کفش پاشنه بلندت نصفش نمیکنی؟ اگه میخوای بهش نزدیک بشی باید از در حرف زدن وارد بشی.
_اووووووو. از کِی تاحالا تو توصیه های دوستانه میکنی؟!
_این یه توصیه دوستانه نیست. فقط میخوام مطمئن بشم مرینت دوباره به سمت ادرین کشیده نمیشه.
_خیله خب. بیا بریم سر میز. دلم می خواد قیافه گرفته اش رو یک دل سیر تماشا کنم!
سریع به سمت سالن پذیرایی رفتم، سرجام نشستم و منتظر اون بلوبری شدم. بلوبری و پدرش به عنوان آخرین افراد اومدن و نشستن. خیلی سعی کردم توی صورتش اثری از ناراحتی، حسادت یا خشم پیدا کنم. ولی مثل شبای قبل همونطور بی احساس بود. هاه. همون بهتر با فیلیکس بره هردوشون بی احساسن. شام با سکوت خورده شد و بعدش مثل شبای قبل همه به سمت اتاق خواب هاشون رفتن.....
فردا صبح
از زبان ادرین
سریع از تخت خواب پریدم بیرون و لباسام رو پوشیدم. تو این چند روز نینو رو قانع کرده بودم که من فقط یه دوستم(والا فقط یه دوست های تو به معنای عاشقشم می میرم براشه بدین سان فمر نمی کنم همچین صفتی مناسب نینو باشه!) و دوباره تاجایی که میتونستیم باهم وقت میگذروندیم. الان هم قبل اینکه تمریناتش شروع بشه میخوام برم یکم باهاش حرف بزنم. نینو مثل برادر خودمه و اونم کمکم میکنه تا حد امکان به مرینت نزدیک بشم. ولی هربار به طرز فجیعی کار رو خراب کردم و در نهایت نه تنها نتونستم اعتراف کنم بلکه خوار و ذلیل هم شدم😑😑😑با اینحال مرینت هیچوقت این رفتار هام رو جدی نمیگرفت. راستش فکر کنم هرکی جای اون بود فکر میکرد من دیوونه شدم!! داشتم همینطور میدوییدم که خوردم به یکی. در حالی که سرم رو میخاروندم گفتم: واقعا متاسفم! حواسم نبود!
_مشکلی نیست.
سرمو با تعجب بلند کردم و مرینت رو دیدم. خوشحال شدم. شاید اینطوری یکم سر صحبت باز میشد و حرف میزدیم. خیلی وقت بود که نتونسته بودم یه صحبت دوستانه با مرینت داشته باشم. از جامون بلند شدیم. تا خواستم حالش رو بپرسم سریع گفت: متاسفم اما باید برم. با اجازه.
و سریع رفت. تعجب کردم. درسته که مرینت این اواخر رسمی شده بود ولی هیچوقت اینجوری سرد رفتار نمیکرد. یعنی من کاری کردم که ناراحت شده؟ باید سر فرصت ازش بپرسم. به محل تمرین رفتم و دیدم نینو داره صبحانه اش رو اونجا میخوره! رفتم سمتش و گفتم: رفیق سالن غذا خوری رو گذاشتن واسه غذا خوردن اون وقت تو اینجا غذا میخوری؟
_سلام رفیق. ببخشید ولی اگه تو سالن غذاخوری چیزی میخوردم الان نمیتونستم ببینمت!
نشستم کنارش و گفتم: میگم نینو..... مرینت از چیزی ناراحته؟
_چی؟ نه! یعنی..... نمیدونم. تازگیا زیاد حرف نمیزنه. حتی جناب متیو هم داشت شکایت میکرد که رفتار مرینت عجیب غریب شده!
_پس تو نمیدونی مشکلش چیه؟
_نه اصلا.
_باشه. بازم ممنون رفیق. عصر بیا یکم تو باغ بگردیم باشه؟
_چرا که نه!
بعدش تصمیم گرفتم تا موقع صبحانه تو اتاقم باشم. رو تختم ولو شدم و به مرینت فکر کردم. یعنی چه اتفاقی افتاده که همه می گن عجیب شده؟ داشتم به اینا فکر میکردم که یهو در اتاقم رو زدن. بلند گفتم: کیه؟
_آلیا هستم قربان. خواستم بگم صبحانه حاضره و آماده سرو کردنه. حالا اگه اجازه بدید باید برم.
داد زدم: یه دیقه صبر کن!
بعد سریع رفتم و در رو باز کردم. آلیا با تعجب منو نگاه میکرد. گفتم: ببخشید آلیا ولی میخواستم راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم. وقت داری؟
_البته. موضوع چیه؟
_تو بهترین دوست مرینتی درسته؟
_خب... بله.
_میدونی دلیل رفتار عجیبش چیه؟
_رفتار عجیب؟
_آره. منظورم کم حرف شدنشه.
_راستش به منم چیزی نمیگه وقتی با من و بقیه دخترا حرف میزنه خودش رو سرحال نشون میده ولی ما میتونیم بفهمیم یه چیزی درست نیست.
_پس تو هم نمیدونی چش شده؟
_نه ولی....
_ولی؟!
_یه جورایی احساس میکنم بعد اومدن پرنسس لایلا اینطوری شده.
_چی؟ واقعا؟
_من که اینجور فکر میکنم.
_ممنون آلیا.
_خواهش میکنم. بهتره شما هم عجله کنید و واسه صبحانه دیر نرسید!
_ای وای یادم رفت! خداحافظ. ممنون آلیا!
و به سمت سالن غذاخوری دویدم.....
تمام. قبول کنید خیلی زیاد نوشتم
بای
سلام به سربازی من خوشومدی 😊