از زبان مرینت

هوففففف. بودن تو جمع کله گنده ها چقد سخته! ولی مجبور بودم. ملکه آدریانا از من خواسته بود تو این مدت که مهمون ها اینجا هستن من هم کنارشون باشم و مثل یه پرنسس واقعی رفتار کنم. به من گفت که به عنوان خواهر شاه باید از اینجور کارها زیاد بکنم و بهتره از الان عادت کنم. به علاوه باید سَران کشور ها منو به رسمیت بشناسن. هرچی باشه منم دیگه واسه خودم یه کله گنده محسوب میشم! حالا اینا به کنار بیشتر به خاطر اینکه ملکه آدریانا خواسته بود اینو انجام میدادم. ملکه مثل خواهر نداشته ام هست. حتی میشه گفت سوگند خواهری هم دادیم!(داستان اینو بعد تعریف میکنم الان بچسبید به خود زمان حال.) وقت نهار که شد منم همراه بقیه اشراف روی میز نشستم. البته چون مقامم از همشون پایین تر بود پایین تر از همه نشستم. میتونستم سنگینی نگاه همشون رو احساس کنم. نهار که تموم شد حس پرنده ای که از قفس آزاد شده بود رو داشتم! با وقار تمام از سر میز بلند شدم و آروم بیرون رفتم. ولی به محض اینکه از دیدشون خارج شدم شروع کردم به دویدن. تا حالا این حجم از فشار رو تجربه نکرده بودم و باید خودم رو خالی میکردم. مستقیم رفتم سراغ آلیا. خوشبختانه الان سرش زیاد شلوغ نبود. کاراش رو زود انجام داد و اومد میشم. پرسید: چی شده مری؟ مشکلی پیش اومده؟

_آلیا تا حدی استرس دارم که سابقه نداشته! باید با یکی حرف بزنم. ولی اول بیا بریم یه جای خلوت و ساکت.

_باشه

هر دومون به کلبه ته باغ رفتیم. آلیا نشست و گفت: خب؟ چی شده که اینقدر استرس داری؟

_آلیا دارم خرد میشم! میترسم یه کار اشتباهی کنم باعث کدورت بین سرزمین ما و سرزمین های دیگه بشه! اگه اینجوری بشه تمام مردم سرزمین شامل متیو، ملکه آدریانا و مهم تر از همه پرنس ادرین از من متنفر میشن!

_آروم باش دختر چه خبرته؟! تو با یه عالمه موجود وحشی و عجیب روبه رو شدی اون وقت از این میترسی؟

_مشکل دقیقا همینه آلیا! آدم هایی که مجبورم باهاشون نشست و برخاست کنم موجودات وحشی نیستن! و میدونی من احساس میکنم اصلا نمیتونم مثل یه آدم اصیل رفتار کنم چون من، مرینت دوپن چنگ، عضو گارد سلطنتی هستم و اینکه ایجور چیزا رو ندونم نرماله و بدیش اینه که هیچوقت یه عضو خانواده سلطنتی نمیتونه منو درک کنه! واسه همینه میترسم رفتاری بکنم که باعث رنجش همه بشم.

آلیا اومد بغلم کرد و درحالی که داشتم سرم رو نوازش میکرد، گفت: هیسسسسسسس. آروم باش دختر. مطمئنم میتونی. تو واقعا باهوشی حتما از پسش برمیای! بذار یکم کمکت کنم! فکر کن من همون کله گنده هایی هستم که قراره باهاشون سر و کله بزنی! رفتارت رو بهم نشون بده اگه اشتباهی داشتی درست میکنیم!

_ممنون آلیا. خیلی ممنون....

شب شده بود و وقت سِرو شام. منم سرمیز حاضر شدم و عین موقع نهار پرنس فیلیکس هم کنار من نشست. میدونستم که میخواد مثلا دلبری کنه. نمیدونم از چی من خوشش اومده ولی خیلی وقته احساس میکنم به من یه جور دیگه نگاه میکنه. در هر حال قرار نبود صرفا به خاطر اینکه شاهزاده است براش ناز کنم. من هیچوقت با کسی که ازش خوشم نمیاد ارتباط برقرار نمیکنم. جَو خیلی سنگین بود. البته چه بهتر. اگه از من سوالی میپرسیدن و جواب نامناسب میدادم خدا میدونه خودمو چیکار میکنم! بالاخره سکوت سنگین با صدای شاه رسی شکسته شد:

_خب آدریانای عزیز! تاریخ عروسی کِی هست؟

_هنوز تاریخ دقیقی مشخص نکردیم ولی به زودی برگزار میشه.

_خب(چقدر خب خب میکنی برو سر اصل مطلب پیرمرد!) برای ادرین هم کسی هست؟

_ادرین برای این حرفا خیلی کوچیکه!

_من هم از رابطه رسمی حرفی نزدم که! منظورم اینه که کسی رو براش در نظر گرفتین؟

_ادرین خودش حق انتخاب داره! میتونه با هرکی که خواست و البته اگه علاقه دو طرفه بود دوست باشه!

_بله ولی به نظرت ادرین لایق کسی از قماش خودش نیست؟

ملکه آدری(مادر کلویی) بلند شد و گفت: حق با شماست شاه رسی! مثلا ادرین شایسته دختر من کلویی هست!

این دفعه ملکه لونا(مادر لایلا) گفت: مطمئنا یه پرنسس شایسته ادرین هست ولی نه دختر شما بلکه دختر عزیز من لایلا مستحق ادرین هست!

ملکه آدریانا که دید اوضاع اینطوریه بلند شد و گفت: همونطور که گفتم حق انتخاب کاملا با ادرینه. همه چی بستگی به ادرین داره و هیچکس نمیتونه اونو مجبور به کاری بکنه که دوست نداره چون من اجازه نمیدم. البته اگه خودش به دختری علاقه داره قضیه فرق میکنه!

نگاه های همه جمع به جز من و پرنس فیلیکس روی پرنس ادرین بود. پرنس ادرین از جاش بلند شد و گفت: من.... هنوز در این مورد تصمیمی نگرفتم.

بعدش آروم سرجاش نشست و به زمین خیره شد. خانواده های رسی و بورژوا که معلوم بود اصلا راضی نشدن دوباره شروع کردن به بحث کردن سر اینکه دختر کدوم یکی بهتره و کدوم باید همسر پرنس ادرین باشه. بحث دیگه داشت سمت و سوی دیگه میگرفت چون هر دو خانواده شروع کردن به توهین کردن به همدیگه. ملکه آدریانا هم هرچقدر سعی میکرد آرومشون کنه فایده نداشت. دیگه کلافه شده بودم. از سرجام بلند شدم و گفتم: متاسفم اما میتونم حرفی بزنم؟

همه با تعجب به من نگاه کردن. حرفم رو ادامه دادم: واقعا قصد بی احترامی به هیچ کدوم از شماها ندارم ولی بحث کردن سر یه همچین چیزای پیش و پا افتاده ای اصلا در شان شماها نیست! شما کسانی هستید که تصمیماتتون روی زندگی افراد زیادی تاثیر میذاره. بحث های کوچیک شما میتونن به یه دعوای بزرگ یا حتی به یه جنگ ختم بشه! نباید بذارید به خاطر بحث های کوچیک زندگی هزاران نفر متحول بشه! باز هم اگر بی ادبی ای کردم عذر میخوام.

بعد آروم سر جام نشستم. شاه بورژوا از جاش بلند شد، دست هاش رو محکم روی میز کوبید و گفت: اصلا این کوچولو چرا باید تو کارهای ما دخالت کنه؟

من حرفی نزدم. حق داشتن. اینکه یه دختر کوچولو بخواد به همچین مسائلی گیر بده غیر قابل تحمله. اما ملکه آدریانا شروع به دفاع از من کرد: عذر میخوام ولی مرینت مثل خواهر کوچیک منه و هرکی به اون توهین کنه به من توهین کرده! اون یه دختر کوچولوی بی عقل نیست! اون به نسبت هم سن هاش خیلی بالغه و حرفایی که میزنی معمولا از روی منطق هستش! به علاوه حرف هایی که زد کاملا درست بود پس نمیتونید اونو سرزنش کنید!

شاه گراهام(پدر فیلیکس) گفت: راستش منم با حرفای این بانوی کوچک (مرینت) موافقم! ما نباید سر همچین چیزی بحث های اضافی کنیم!

بقیه که وضع رو اینطوری دیدن تصمیم گرفتن دیگه بحث رو کش ندن. بدین ترتیب دسر در آرامش صرف شد و بعد شام همگی سمت اتاق هاشون رفتن. ملکه هم میخواست بره که رفتم پیشش و گفتم: به خاطر اینکه از من دفاع کردید خیلی ممنونم! و بعدش تعظیم کردم. ملکه لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم! گفتم که تو مثل خواهر منی! با من راحت باش آبجی کوچولو😜من هر وقت که بتونم از تو دفاع میکنم!

_خیلی خیلی ممنونم. با اجازه.

و به سریع سمت خونه خودم دویدم. به محض اینکه در اتاق رو باز کردم تو تختم ولو شدم. اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کِی خوابم برد....

فردا صبح

از زبان فتنه بزرگ داستان یعنی لایلا😐

اون چطور میتونه از من خوشش نیاد؟ واقعا که! من زیباترین دختری هستم که کل تاریخ به خودش دیده! (سقف اعتماد این دختر فراتر از پتانسیل کهکشان راه شیریه برای جا دادن این حجم از غرور باید کهکشان های همسایه رو هم اجاره کنیم😐همتون باید 2 میلیون پول بریزید تو شماره حسابی که بعدا بهتون میدم تا بتونیم کهکشان های بغلی رو اجاره کنیم😜) اون وقت ادرین منو پس میزنه؟ باعث تاسفه! اما مشکلی نیست. من چشمای ادرین رو باز میکنم و بهش نشون میدم باید عاشق کی باشه!

_فکر کنم هردومون یه مشکل داریم! چطوره باهم حلش کنیم؟

از صداش معلوم بود فیلیکسه. (لایلا الان پشت به فیلیکس وایساده) سرمو برگردوندم عقب و گفتم: بیشتر راجب حرف هات توضیح بده!

_هر دومون عاشق هستیم و یکی نمیذاره ما به کسی که دوسش داریم برسیم. چطوره با همکاری موانع رو از سر راه همدیگه برداریم؟

_اگه تضمین میکنی که این کارا عملی میشه من موافقم!

_عملی میشه البته اگه تو خوب نقش بازی کنی!

_خب قراره چیکار کنیم؟

_اول باید مرینت رو دلسرد کنیم. وقتی ببینه ادرین نمیخوادش خود به خود از ادرین فاصله میگیره.

_نقشه ات چیه؟

_مرینت همیشه حول حوش ساعت 8 قبل از شام برای دیدن مجسمه مادرش و ادای احترام به اون میاد تو باغ. ما باید.....

تمام. به نظرتون این دوتا اهریمن چه نقشه ای دارن؟

فعلا بای!