طلسم عشق قسمت 7
از زبان ادرین
آخ جون آخ جون. اخ جون اخ جون اخ جون! امروز پسرخاله ام فیلیکس میاد🎊حداقل میتونم وقت گذروندن با اون رو بهونه کنم و از لایلا تا حد امکان دور بشم🎊فیلیکس خیلی خوبه. برعکس کلویی و لایلا نجیبه و واقعا مثل آدم بزرگا رفتار میکنه. تنها بدیش اینه که به نظر میرسه اونم از مرینت خوشش میاد (ادرینت شیپر ها همگی با بیل و کلنگ در صحنه حاضر میشوند و داد میزنند: غلط کرده عاشق دختر معصوم ما شده! کافیه بهش نزدیک بشه تا با همینا نصفش کنیم!) مثل روزای قبل که مهمون میومد صبح زود برای استقبال جلوی در بودیم. کالسکه که وایساد فیلیکس در حالی که دستاش رو پشت سرش گذاشته بود با همون خونسردی همیشگیش اومد جلو و اول یا آدریانا و متیو حال احوال پرسی کرد و بعد رو به من گفت: سلام ادرین. از دیدنت خوشحالم.
بعد هم دستش رو اورد جلو. منم دستش رو گرفتم و گفتم: منم همینطور فیلیکس. بعدش به مرینت نگاه کرد و گفت: مثل اینکه بانو مرینت هم اینجاست. دستش رو به سمت مرینت دراز کرد از دیدارتون خوشحالم.
مرینت هم خیلی خشک و رسمی دستش رو گرفت و گفت: من هم همینطور. اما من هنوز در حدی نیستم که به من بانو بگید.
_از نظر من شما لیاقت این عنوان رو دارید.
مرینت برای جلوگیری از هر گونه درگیری کوتاه اومد و گفت: باعث افتخاره. شما لطف دارید.
من: برادرت نیومده؟
_فیلیپ چند روز بعد به ما میپیونده.
_آهان که اینطور.
بعدش همگیمون داخل قصر رفتیم. امروز بر خلاف روزهای دیگه مرینت هم با ما به سالن پذیرایی اومد. از اومدنش خوشحال شدم ولی مرینت به جای اینکه پیش ما بیاد کنار بزرگترا وایساد. حدود 10 دقیقه اونجا بود بعد رو به متیو یه حرفایی گفت که به خاطر فاصله من نشنیدم. متیو بعد شنیدن حرفای مرینت با صدایی که منم بتونم بشنوم گفت: مطمئنی؟
_بله.
_باشه مشکلی نیست میتونی بری.
مرینت اول به شاهان و ملکه ها تعظیم کرد بعد اومد و به ما تعظیم کوتاهی کرد. بعدش هم رفت. مرینت رفت و دل من رو هم همراه خودش برد. یعنی کجا میره؟؟ خودم به خودم جواب دادم: احتمالا به محل تمرین. اخه چرا؟ یعنی کی دوست داره تمرین کردن رو به راحت نشستن ترجیح بده؟ رشته افکارم با صدای لایلا پاره شد: عزیزم چرا تو فکری؟
ابرو هام رفت تو همدیگه. به لایلا گفتم: مثل اینکه گوشات سنگینه لایلا! بهت گفته بودم که من عزیز تو نیستم!
کلویی گفت: اره ادریکنز عزیز دل منه! مگه نه ادریکنز؟
_هرچند تو از لایلا 1000 مرتبه بهتری ولی با اینحال من عزیز تو هم نیستم!
کلویی: همش به خاطر اون دختره ماریاست!(مرینت رو میگه) من باهات قهرم ادریکنز!
_وایسا کلویی منظور من این نبود!
ولی دیر شده بود و کلویی در حالی که گریه میکرد سمت اتاقش دوید. بلند گفتم: کلویی وایسا!
لایلا هم وقتی واکنشم رو در مقابل کلویی دید برای اینکه برام ناز کنه گفت: منم قهرم!
پوکر فیس نگاهش کردم و گفتم: چه بهتر!
_واقعا که ادرین!
و بعد با حرص بیرون رفت. از یه جهت خوب شد الان راحتم. البته به خاطر اینکه کلویی رو ناراحت کردم از خودم عصبانی ام. بعدا حسابی ازش عذر میخوام. من همینطور به مسیر رفتن اون دوتا نگاه میکردم که یهو فیلیکس گفت: یکی از این دوتا بشه زنت کلاهت پس معرکه هستا!
با گفتن این جمله مورمور شدم. فکر اینکه با کسی غیر از مرینت باشم برام غیر قابل تحمل بود. فیلیکس که منو اینطوری دید گفت: بعد صد قرن یه شوخی کردم نتیجه اش شد افسرده شدن پسر خاله ام!
من اول محو نگاهش کردم بعد شروع کردم به خندیدن و در حالی که میخندیدم گفتم: خدا ازت نگذره فیلیکس! وقتی آدم این جمله رو از زبون یکی مثل تو میشنوه آینده اش میاد جلوی چشمش! یکم انصاف داشته باش بی جنبه ی بی احساس!
_شاید بی جنبه باشم ولی بی احساس خیلی زیادیه ها😑
_باشه باشه حق با توعه. میخوای بریم تو باغ؟
_آره. بریم یه دونه دختر خوب واسه تو بگیریم تا دیگه از ازدواج با اون دوتا(لایلا و کلویی) نترسی!
_واقعا بی جنبه ی بی جنبه هایی فیل😐
بعدش رفتیم به باغ و یکم گشتیم.....
از زبان کلویی
واقعا که😭😭ادریکنز اون دختر رو به من ترجیح میده😭😭مگه من چی کم دارم (کلویی عزیزم تو واقعا عالی هستی فقط در حال حاضر اخلاقت یکم غیر قابل تحمله😐) داشتم همینطور گریه میکردم که صدای زدن در رو شنیدم و بعدش یکی گفت: ببخشید پرنسس. خواستم بپرسم چیزی کم و کسر ندارید؟
آهان این حتما قهوه است (منظورش لوکا قهوه است😂) جواب ندادم. نمیخواستم بفهمه گریه کردم. کافی دوباره پرسید: پرنسس؟ حالتون خوبه؟ با اجازه من میام تو!
تا خواستم بگم نیاد داخل اومد تو. وقتی دید گریه میکنم پرسید: پرنسس چیزی شده؟ من میتونم کمکتون کنم؟
داد زدم: ولم کن😭هیچ کاری از تو برنمیاد.
_تا وقتی که موضوع رو به من نگید معلوم نمیشه.
_ادریکنز منو دوست نداره😭😭😭بیا الان گفتم😭😭😭تو چیکار میتونی بکنی😭😭😭
_خب میتونم یه راهی رو پیشنهاد بدم که دل پرنس ادرین رو به دست بیارید
_چی؟ واقعا؟
_بله!
_زود باش بگو!
_جسارتا پرنسس شما.... اخلاقتون یکم نامناسبه!
_منظورت چیه؟ ای گستاخ! تو....
_متاسفم پرنسس ولی اگه میخواید به پرنس ادرین نزدیک بشید باید حقایق رو قبول کنید. جسارت نباشه ولی شما به جز پرنس ادرین با همه بدرفتاری میکنید واسه همین پرنس نمیخواد با شما دوست باشه!
_خب میگی من چیکار کنم؟
_مهربون بودن رو یاد بگیرید!
_چی؟ مهربونی چیه؟
_مثل اینکه خیلی کار داریم پرنسس. مهربون بودن یعنی اینکه بخوای به بقیه کمک کنی و به فکرشون باشی.
_من از کجا یاد بگیرم؟!
_اگه مایل باشید من میتونم بهتون یاد بدم!
_واقعا؟!🎊ولی.... چرا میخوای این کارو بکنی؟
لوک لبخند زد و گفت: چون مهربونی یعنی این☺
-خب در ازاش چی میخوای؟
_اوه نه نه نه. بذارید اولین درس رو همین الان یاد بدم. مهربونی نباید به خاطر این باشه که به ما سودی برسه. مهربونی یعنی اینکه کمک کنیم بدون هیچ انتظاری😊
_خب..... به نظرت من میتونم؟
_البته! هرجا کمک لازم بود من آماده و حاضرم. اگه موافق باشید درسمون رو از الان شروع کنیم!
تمام شد😐احساس میکنم کم نوشتم😐در هر حال بذارید یه چیزی رو بگم. لوکا یه فرشته هست😍😍😍😇😇😇قبول دارید یا نه؟
فعلا خداحافظ دل بندانم
سلام به سربازی من خوشومدی 😊