از زبان مرینت

 

رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم. به لحظه ای که پرنس دستمو گرفت فکر کردم. اون لحظه واقعا گرم شده بودم. اون چرا اینقدر خوبه؟ اینکه نگرانم شده هم خوشحالم کرد هم ناراحت. خوشحالم چون به من اهمیت میده و این خیلی خوبه ولی اینکه بخواد از کارم دست بکشم.... من نمیتونم بیخیال گارد سلطنتی بشم. من به کارم افتخار میکنم. میدونم مادرم هم افتخار میکنه. واسه همین میخوام به بهترین نحو کارم رو انجام بدم.....

 

صبح روز بعد

 

امروز قرار بود خانواده سلطنتی رسی بیان اینجا و منم به عنوان یکی از اعضای خانواده پادشاه آینده باید به استقبالشون میرفتم. صبح خروس خون منو یه سری افراد دیگه جلوی در بودیم. وقتی رسیدم به همه سلام کردم. تمام بدنم چشم شده بود تا پرنس ادرین رو ببینم ولی انگار هنوز نیومده بودن. بعد 5 دقیقه پرنس هم به ما پیوست و اومد دقیقا کنار من وایساد. با اینکه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد اما احساس نزدیکی بهش گرمم میکرد. بالاخره کالسکه ها رسیدن و پرنسس لایلا با یه عشوه خاص از کالسکه پیاده شد با ناز اومد سمت پرنس ادرین و گفت: اوه سلام ادرین. امیدوارم حالت خوب باشه. خب برنامه مون چیه؟

برنامه؟ منظورش چیه؟ به پرنس نگاه کردم تا واکنشش رو ببینم. پرنس ادرین با سردی جواب داد: برنامه؟ ما برنامه ای نداریم. البته در صورت تمایل میتونم از خدمتکار ها بخوام تا به شما قصر رو نشون بدن. هرچند که خودتون هم قبلا اینجاها رو دیدید.

_اوه زود باش ادرین. خودت میدونی از چه برنامه ای حرف میزنم.

_خب من منظورت رو نمیفهمم.

پرنسس لایلا نگاه ترحم باری نثار من کرد و گفت: اوه نکنه به خاطر این دختره؟ باشه من درک میکنم خودتو به اون راه بزنی. مطمئنم نمیخوای به احساسات یه همچین کسی خدشه ای وارد کنی. .

منظورش چی بود؟ در هر حال نباید بهش رو میدادم. با خونسردی بهش نگاه کردم و گفتم: عذر میخوام ولی بین من و پرنس هیچ مسئله خاصی نیست که بخواد من یا ایشون رو ناراحت کنه.

پرنسس لایلا خواست یه چیزی بگه که متیو_که تا الان با با شاه و ملکه رسی حال و احوال پرسی میکرد_ برای اینکه به دعوا خاتمه بده گفت: خب بهتره بریم داخل تا مفصل تر بتونیم حرف بزنیم. تو این سرما نباید زیاد موند. بعد رو به من گفت: مرینت؟

_بله؟

_میتونی بری و همراه پدر سربازا رو برای تمرین صبحگاهی آماده کنی؟

_البته.

روبه پرنس و پرنسس کردم و گفتم: با اجازه مرخص میشم. و راهم رو کشیدم و  با قدم های پر از آرامش_ که بیشتر حرص پرنسس لایلا رو در بیارم_ به سمت محل تمرین رفتم.....

 

از زبان ادرین

 

مرینت با آرامش و اعتماد به نفس خاص خودش به سمت محل تمرین رفت. عاشق اینجور قدم زدن های با صلابتش هستم. منو لایلا پشت سر بزرگتر ها راه افتادیم تا به داخل قصر بریم. میخواستم داخل قصر برم که لایلا دستش رو آورد تا دور بازوهام حلقه بکنه(همونجوری که زوج ها میکنن) که من دستم رو سریع کنار کشیدم و گفتم: چیکار داری میکنی؟

_ادرین انکار نکن. خودت هم دوست داری با من باشی😌

دیگه داشتم واقعا عصبانی میشدم. با لحنی که نفرت توش موج میزد گفتم: اینو تو گوشِت فرو کن لایلا. من هیچ علاقه ای به تو ندارم.

بعد هم با سرعت رفتم و با بزرگترا همقدم شدم تا دیگه لایلا نتونه کاری بکنه. واقعا چرا اینقدر خودش رو به من میچسبوند؟ کلویی خیلی قابل تحمل تر بود ولی لایلا.... یه جورایی حتی از اینکه باهاش تنها باشم هم نفرت داشتم. اون دروغگوعه. خیلی هم دروغگوعه. واسه همین ازش متنفرم. فکر میکنه من دوسش دارم و فقط خودشو به من میچسبونه و حرفای مثلا رمانتیک میزنه. به سالن پذیرایی رفتیم و هرسه خانواده (خانواده آگرست ها، خانواده رسی و خانواده بورژوا) باهم یه عالمه حرف زدن. منم گیر دوتا دختر لوس(کلویی و لایلا) افتادم که هردوشون برام عشوه میرفتن چقدر آرزو میکردم مرینت هم یه پرنسس بود. اینطوری راحت تر میتونستیم رفت و آمد کنیم. واقعا هیچکس نمیتونه مرینت باشهبعد اینکه بزرگترا با هم حرف زدن هرکس به اتاقش رفت تا همه استراحت کنن. منم رفتم و تو تختم دراز کشیدم. حتی نفهمیدم کِی خوابم برد. با نوازش های روی سرم بیدار شدم. فکر کردم آدریانا است. چشمام رو که باز کردم لایلا رو دیدم که بالا سرم نشسته و داره سرمو نوازش میکنه! سریع به حالت نشسته در اومدم و داد زدم: تو داری چیکار میکنی؟

لایلا که از عکس العملم ترسیده بود از تخت فاصله گرفت. چند لحظه با ترس بهم نگاه کرد و بعد گفت: عزیزم فقط.....

_من عزیز تو نیستم! از اتاقم برو بیرون!

_اما......

_گفتم برو بیرون!

لایلا با حرص از اتاقم بیرون اومد و درو با شدت کوبید! دختره ی...... حتی فحش هم نمیتونم بدم😐آخه چه صفتی میتونه لایلا رو توصیف کنه؟! تصمیم گرفتم یکم با آدریانا حرف بزنم بلکه بهم کمک کنه. آروم رفتم دم در اتاقش و در زدم.

_بله؟

_منم ادرین. میتونم بیام تو؟

_البته.

وارد شدم و دیدم آدریانا روی صندلی نشسته و داره یه سری گزارش رو میخونه. وقتی رفتم نزدیک بهم نگاه کرد و گفت: چیزی شده داداشی؟

رو به روش زانو زدم و گفتم: خواهر، جون هرکسی که دوست داری نجاتم بده!

آدریانا که معلوم بود حسابی متعجب و مضطرب شده پرسید: چی شده مگه؟

_تو رو خدا لایلا رو از سرم باز کن!

آدریانا با صورت پوکرش به من نگاه کرد و گفت: منم فکر کردم یکی تو رو تهدید به مرگ یا یه همچین چیزی کرده.

_باور کن اگه منو با تیر و تبر بزنن کمتر زجر میکشم!

_خب چرا؟ مگه لایلا چیکارت کرده؟

_از همین اول صبح یه جوری رفتار میکنه که نامزدمه! اولش میخواست دستاش رو دور بازوم حلقه کنه بعدم تو سالن با عشوه حرف میزد و به زور خودشو به من میچسبوند و اونم از چند دقیقه پیش!

_ببینم مگه چند دقیقه قبل از این چیکار کرد؟

_اومده بود تو اتاقم و سرمو نوازش میکرد! اصلا یه ذره هم به حریم خصوصی من اهمیت نمیده! همونطور که گفتم فکر میکنه نامزدمه!

_متاسفم ادرین ولی در این مورد نمیتونم کمکت کنم. آخه من چجوری کاری کنم که لایلا از تو خوشش نیاد؟

_در هر حال خواستم بگم منو به هیچ عنوان با لایلا تنها نذار چون میترسم پاش رو از این کارایی که میکنه فراتر بذاره!

_نگران نباش. نمیذارم کسی تو رو مجبور به کاری بکنه. در هر حال لایلا نمیتونه به زور با تو ازدواج کنه! مطمئن باش تا وقتی که خودت چیزی نخوای نمیذارم یه همچین اتفاقی بیفته🙂

_ممنون آدریانا.

بعد هم بغلش کردم.

آدریانا: خب دیگه بسه. برو یکم قدم بزن تا از فکر لایلا در بیای.

_چشممممممممممممم.

از اتاق بیرون اومدم و شروع کردم به قدم زدن تو راهرو. یهو به فکرم رسید که الان وقت استراحت گارد سلطنتی تحت تعلیم هست. این یعنی اینکه الان میتونم با نینو حرف بزنم. وای خدا چقدر دلم براش تنگ شده. خیلی وقت بود ندیده بودمش. به سمت محل تمرین دویدم و به اطراف نگاه کردم. نینو رو دیدم که روی یه نیمکت نشسته و داره آب میخوره. برای اینکه یکم بترسونمش از پشت سر بهش نزدیک شدم و یه دفعه گفتم: چه خبرا رفیق؟

نینو که حسابی شوکه شده بود از سرجاش پرید و آب ریخت روش! شروع کردم به خندیدن. قیافه اش حسابی دیدنی بود. دست از خندیدن برداشتم و گفتم: حالت خوبه؟

ب_بله قربان.

با شنیدن کلمه قربان اخم هام رفت تو هم. بهش گفتم: مگه نگفته بودم به من نگو قربان؟

_ببخشید.....رفیق.

با شنیدن رفیق لبخند زدم و گفتم: چند وقته کم پیدایی ها!

_ببخشید. فکر کردم سرتون شلوغه.

_نه بابا خوشحال میشم هر روز با هم وقت بگذرونیم. اگه یکی بتونه منو از دست لایلا نجات بده اون تویی. راستی، مرینت کجاست؟ نمیبینمش.

_اون جاست رفیق.

و بعد هم به وسط میدان اشاره کرد.

_هنوز داره تمرین میکنه؟

_آره. خستگی نمیشناسه. از صبح هر چی جلوش مدل مبارزه ای گذاشتن همشون رو خرد و خاکشیر کرده و بازم داره تمرین میکنه!

داشتیم همینطور حرف میزدیم که یهو نینو گفت: آلیا!

به جایی که نگاه میکرد نگاه کردم و آلیا رو دیدم که به سمت مرینت میدوید. رفت پیشش و یکم حرف زدن. البته به خاطر فاصله نمیتونستم چیزی از حرفاشون بشنوم و فقط حدس میزدم حرف میزنن. بعد چند دقیقه آلیا در حالی که دست مرینت رو گرفته بود به سمت راهروی قصر دوید. احتمالا میخوان با هم وقت بگذرونن. میدونستم همون طور که من با نینو رفیقم آلیا هم دوست جون جونی مرینته. اوففففففف. خوش به حال آلیا که مرینت اینقدر باهاش خوبه. کاش مرینت با منم اونجوری رفتار میکرد.....

 

تمام