از زبان آلیا

 

وایییییییییی. میخوام از خوشحالی پرواز کنم. مرینت بالاخره بیدار شد! سریع رفتم در اتاق کاگامی رو زدم. کاگامی درو واز کرد و تا خواست حرف بزنه تند تند گفتم: سلام کاگامی مرینت به هوش اومده. پاشو بریم عیادتش سر راه هم از رز میخوایم یه دسته گل براش آماده کنه! بدو بدو که دیره!(تصور کنید اینارو خیلی تند تند میگه)

بعد دستش و گرفتم و دنبال خودم کشوندمش. کاگامی که تازه گفته هام رو هضم کرده بود در حالی که میدوید گفت: راستی راستی مرینت به هوش اومده؟ خدارو شکر! پس بالاخره جمع دخترانه مون کامل میشه!

_آره این عالیه!

 

در اتاق مرینت

 

من و کاگامی هردومون به محض اینکه مرینت رو دیدیم پریدیم روش و محکم بغلش کردیم.

من: چرا هنوز تو تختی؟

مرینت: آخه دکتر گفت بهتره یه روز استراحت کنی. من قبول نکردم ولی متیو به زور گفت باید دراز بکشی😐

کاگامی: بگو ببینم کسی که جرئت کرده این بلا رو سرت بیاره کی بوده؟ بگو حسابش رو میرسم!

مرینت: اتفاقا به خاطر اینکه حسابش رو رسیدم به این وضع افتادم😐ولی راضی ام در غیر این صورت پرنس ادرین میمرد.

من: به پرنس چه ربطی داره؟

مری: آخه پرنس منو به جنگل دعوت کرده بود. اونجا مجبور شدم با کرک گانت ها بجنگم واسه همون😐

کاگامی: پرنس باهات چیکار داشت؟ اوووووووو. نکنه قرار گذاشته بودید کلک؟

مری که لپاش گل انداخته بود گفت: چی میگی واسه خودت کاگامی؟ اصلا درست نیست! ما بچه که بودیم بازم از اینجور قرارها میذاشتیم. پرنس رو هم میشناسی که. دوست داره با دوستاش وقت بگذرونه.

من: ولی الان بزرگ شدید! اصلا یه درصد هم احتمال نمیدی پرنس بهت علاقه داشته باشه؟ از همون علاقه ها که تو نسبت بهش داری؟

مری: نه ممکن نیست

کاگامی: باشه حالا که تو نمیری من خودم میرم زنش میشم!

مری: کاگامی!

کاگامی: باشه بابا حرص نخور! ولی خدایی باید احساساتت رو تا دیر نشده بگی!

مری: نه!

من و کاگامی با کلافگی پاشدیم.

من: تو این مورد هیچ بخاری از مری بلند نمیشه. مثل اینکه خودمون باید آستین بالا بزنیم کاگامی😐

مری: آستین بالا زدن برای پسراست😐

من: خب باشه ما برات دامن بالا میزنیم! (هشتگ آلیا منحرف نشو جان من😐😂)

مرینت که معلوم نبود از عصبانیت قرمزه یا از خجالت داد زد: آلیااااااااا!!!!!!!!!!!!

هردومون دویدیم و مری هم دنبالمون! کاگامی داد زد: مرینت دنبالمون نیا! میخوایم بریم جمع دختران الان وقت دعوا نیست!

مرینت وایساد و گفت: واقعا؟ عالیه! خیلی وقته خوش نگذروندیم! قرارمون کجاست؟

_همون جای همیشگی!

_باشه پس بدویین بریم.

 

از زبان مرینت

 

رفتیم به کلبه باغبانی که ته باغ بود و کسی زیاد به اونجا رفت و آمد نمیکرد. اونجا که رفتیم دیدم رز و الکس هم نشستن. هردوشون رو بغل کردم و بعد نشستیم.

الکس: خب چیکار کنیم؟

آلیا: من میگم بریم رئیس تدارکات رو خیس کنیم!

رز: نه گناه داره بیچاره خیلی کار داره.

کاگامی: راست میگه به خاطر تولد پرنس ادرین الان سر اون بیچاره خیلی شلوغه شوخی با اون رو بذاریم واسه یه وقت دیگه.

من: من میدونم کی رو خیس کنیم😈

همه دخترا به جز من: کی رو؟

من: متیو رو😈

آلیا: چی؟ عقل از سرت پریده؟ شاید برادرت باشه ولی شوخی با اون دیگه خیلی دیوونگیه!

من: ای بابا چی شد ترسیدید؟ اصلا خودتون هدف تعیین کنید.

الکس: خب پس جناب نینو چطوره؟

آلیا با صورت سرخ شده پا شد و گفت: نه نه نه!

الکس: چرا؟

من: بذار بگم. چون این خانم عاشقه!

آلیا: مرینت!😡😡😡😡

رز: دعوا نکنید. چطوره کیم رو خیس کنیم؟

هممون علنا موافقتمون رو اعلام کردیم و یه جا کمین کردیم. وقتی که فکر کردیم که کیم اومده سر طناب رو باز کردیم و تشت پر از آب با صدا فرود اومد. سرامون رو یکم بیرون بردیم تا بتونیم صورت کیم رو ببینیم ولی به جای کیم....

 

از زبان ادرین

 

بعد سر و کله زدن با کلویی تو باغ قدم میزدم که کیم رو دیدم. باهم یکم حرف زدیم و بعدش دوباره شروع کردم به قدم زدن. داشتم همینطور میرفتم که یهو یه عالمه آب ریخته شد رو من و یه تشت بزرگ هم رو سرم افتاد (فاتحه دخترا رو بخونید😐😂) تشت رو از سرم برداشتم با چهره نگران دخترا رو به رو شدم.

رز: پ_پرنس ادرین..... باور کنید هدفمون ش_شما نبود.

آلیا: بله قرار بود این شوخی رو با یکی دیگه انجام بدیم

من زدم زیر خنده. دخترا هم هاج و واج منو نگاه میکردن. در حالی که میخندیدم گفتم: هیچوقت.... هیچوقت فکر نمیکردن دخترا هم از اینجور شوخی ها بکنن. واقعا باحال بود!

تازه از خندیدن به این موضوع فارغ شده بودم که چشمم به مرینت افتاد. ایقدر حواسم به شوخی و خندیدن گرم بود متوجه مرینت نشدم. گفتم: مرینت تو اینجایی؟ منم دنبالت میگشتم!

_دنبال من؟ با من کاری داشتید؟

_آره. میشه یکم حرف بزنیم؟

_البته.

به دخترا نگاه کردم. اونا که انگار متوجه شدن میخوام تنها با مرینت صحبت کنم گفتن: خب ما فعلا مرخص میشیم قربان!

بعد هم رفتن. البته قبل اینکه برن آلیا در گوش مرینت یه چیزی گفت که مرینت سرخ شد داد زد: آلیا!

آلیا: باشه باشه جوش نزن!

بعد اینکه آلیا هم رفت من مرینت رو به گردش تو باغ دعوت کردم تا بتونیم راحت حرف بزنیم. مرینت سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت. فکر کنم یکم معذبه و این منو اذیت میکرد. آخه چرا نباید با من راحت باشه؟ بالاخره بعد یه سکوت طولانی گفنم: ببین میدونم به من ربطی نداره ولی خیلی کنجکاوم بدونم الیا بهت چی گفت!

_چیز مهمی نبود فقط یه سری حرفای مرتبط با دخترا.

فهمیدم نمیخواد راجع به اون موضوع حرف بزنه واسه همین کوتاه اومدم. وایسادم و گفتم: مرینت میشه یه قولی به من بدی؟

مرینت سرش رو بالا آورد و باتعجب گفت: قول؟

دستاش رو گرفتم و گفتم: قول بده دیگه خودتو به خطر نندازی.

_ببخشید پرنس ولی من نمیتونم همچین قولی به شما بدم. به عنوان عضو گارد سلطنتی نمیتونم خودم رو به خطر نندازم.

_میدونم ولی.... چی میشه اگه تو یه بخش کم خطرتر باشی؟

مرینت دستش رو از دستام در آورد. سرش رو پایین انداخت و گفت: متاسفم ولی نمیشه. من عاشق کارم هستم و بهش افتخار میکنم. نمیخوام کاری غیر از این داشته باشم. حالا اگه اجازه بدید باید برم.

تعظیم کوتاهی کرد و رفت. من عاشق شجاعتش هستم. اما این دفعه دلم میخواست بترسه و خطر نکنه. کاشکی که اینقدر کارش رو دوست نداشت، کاشکی یه ذره به خودش اهمیت میداد.....

 

تمام آقا جان تمام😐✋

واسه نوشتن این پارت جونم در اومد نمد چرا😐نظر ندی حلالت نمیکنم.

باییییییییییی!