لـاورز ومـپـایـر، پـارتـ¹
&مرینت&
واسه اخرین بار چمدونمو چک کردم.
عطر ورساجه، کوله ی بنفش و نیلی م، پنج دست پیراهن و شلوار خونگی که طبق معمول سیاه و بنفش بود، سه دست لباس بیرون به رنگ سفید و یاسی، دو جفت کتونی .یکی بنفش و یکی سیاه.
اصرار داشتم چندتا وسیله دیگه م ببرم. اما مامان اجازه نداد.خب مسخره ست که یه دختر شونزده ساله از مادرش تایید بخواد که تو چمدونش چی بزاره. گوی برفی مو، که به رسم گروهمون همه جا،تو هر سفر کنارمون بود توی یه بالشتک گذاشتم. برای من؛ نور خاکستری ریسه تزیینی،قلعه سیاه و پرچم های بنفش داشت.
گوی برفی روزالین، ریسه آفتابی و قلعه سرخ داشت.پرچم اون قرمز مخملی قشنگی بود با علامت سیاه بی نهایت(♾️)
گوی الکس ریسه عجیب صورتی داشت و قلعه سبز با پرچم هایی با نماد زمان
فلور ریسه های ابی ملایم داشت با قلعه سورمه ای.پرچم لیمویی رنگ با شمشیر ابی ملایم.
این رسم مقدس ما بود از زمانی که توی قلعه دارکول کنت با هم اشنا شدیم. برنامه داشتیم تعطیلات تابستون تو جنگل اطراف اردو بزنیم. اما اخبار کشته شدن 12 تا پسر و دختر که برای تحقیق انجمنی رفته بودن اونجا، باعث شد نا امنی توریستا رو دور نگه داره.ارتش منطقه رو بررسی میکرد.
مشکلی هم که تو انسم دکترای من پیش اومده بود مجبورم کرده بود دو ماه زود تر برم پاریس. پرتغال و فرانسه فاصله قابل توجهی داشتن. روزالین و الکس و فلور یه ماه بعد می اومدن پیشم.که تا اون موقع ساکن خونه دختردایی مامان میبودم. زن مهربونی بود و یه پسر داشت.عمو جگ شوهرش همون ادمی بود که من وقتی میدیدمش ،حتی وسط بازی موردعلاقم، فرار میکردم و خودمو بهش میرسوندم تا دوباره یه ابنبات رنگین کمونی بهم بده. یه روز توی تولدم گولم زد و گفت نمی تونه بیاد. درست اواسط جشن که میخواستم شمع رو فوت کنم و چهره م گرفته بود،با کاپ کیکای صورتی بنفش خوشگلش اومد و کنارم نشست. ااز بس خوشحال بودم و هول داشتم که یه کاپ کیک امتحان کنم که به جای فوت کردن شمع سرمو مستقیم بردم تو کیک.
تا اخر جشن میخندیدم.
مامان چنگ انداخت رو دستم و گفت:
_ تو راه بدزدن هواپیما رو دیگه نبینمت.اخه نیم ساعت دیگه پرواز داری نشستی فکر میکنی؟
___4 تا 7 ساعت بعد؛ فرانسه____
روی پله برقی رفتم. با دقت به تعداد پراکنده و متوسط ادمای پشت شیشه،که تو سالن انتظار بودن نگاه کردم. از ترک پرتغال حس خوبی نداشتم.اما فرانسه...مثل این بود که ازادی داشته باشم. گاهی اوقات با خاله آملی میرفتیم سالن ورزش پاریس. وقتی به بالرینا نگاه میکردم.. مثل پرواز بود.سخت بود.اما زیبا بود.
عمو رو با چشم پیدا میکنم که یه سبد با محتویات نامشخصی تو دستشه و با نگرانی چیزی به یه پسر با موهای مجعد میگه. ظاهر عجیبی داشت اون پسر. یه لحظه بلندگوی فرودگاه حواسم رو پرت میکنه و وقتی دوباره نگاه میکنم.دیگه اثری از اون پسر نیست.
**پنج ساعت بعد،پاریس،خیابان اردانیونو(اسم الکی😐)
عمو نگاهم کرد .عادی نگاه کردا ولی خب چون نگاه کرد کلا قاشق تو حلقم گیر کرد.همون لحظه این پسره مریض محکم به کمرم پس گردنی زد(وات د فاز؟😐)
سرفه م شدید تر شد که یه لحظه هرچی تو دهنم بودو نبود قورت دادم!
سرمو چرخوندم به سمت عقب که اون چنگالا ی بی صاحاب شده و اونی که کرده ش تو پهلومو ببینم.
مثل جت پریدم و اون نره خرم مث چی میدوید.
نعره میزدم:
_وایسا سوسک توله ......هن...هن............وایسا اگه مردی ....
از... مادر....زایده نشده....اونی که .....به مرینت....سیخونک بزنهههه😡
یه لحظه متوقف شدم و به خاله اینا نگاه کردم:
_شرمنده. با شما نبودم...با این نره سوسک بودم.
عمو از خنده رومیزی رو گاز میزد و خاله که کلی زحمت کشیده بود تا اون رومیزی اتو شه با بشقاب و لیوان میزد تو سرش
بنده ی خدا مونده بود بخنده یا گریه کنه!
^عصر.ساعت7:34، خیابان آردانیو.مرینت لیاسوبن^
ویدیو کال برقرار شد...
_قلعههههه!
_قلعههههه!
_قلعههههه!
_پاریسسسس!
الکس با نارضایتی نگاهم کرد و روزالین داد زد:
_آخه مگه مرض داری که ریتمو بهم میزنی؟؟
ارامش کامل.میگم:
_درسته.این یه مرضه .
یهو گوشیم زنگ میخوره.فلینع. وسط اظهار نظرات هیعت ملکه قلعه درمورد مشکوک بودن ماجرای قلعه کنت هستیم که داد میزنم:
_ساکت شید فلینه.
خفه میشن. جواب می دم:
_چته
_درود بر اسوه ادب
_بنال
_ما داریم میایم پاریس
قهوه مو مثل آبفشان میپاشم به در و دیوار اتاق. نره سوسک با ناباوری نگاهم میکنه .چند ثانیه تو بهته و تا میخواد دهن باز کنه قیافمو کج میکنمو لب میزنم:خفههه😝
_کی می آید؟
_ تا دو روز دیگه اونجاییم.یه اتاق واسه من نگه داریا.
_غلط کردی.اتاق تک سوسکشونم مال منه.
_میام میبینی کی بالاس
_ب ره به به
تا میخواد حرفی بزنه قطع میکنم
سلام به سربازی من خوشومدی 😊