قسمت 4

 

از زبان ادرین

 

4 روز گذشته و مرینت هنوز به هوش نیومده. اههههههههههه. امروز خانواده بورژوا میان اینجا و من باید به استقبالشون برم. صبح زود که هنوز خروس هم بیدار نشده بود من، آدریانا، متیو و یه سری از بزرگان دم در قصر منتظر بودیم تا ازشون استقبال کنیم😐بالاخره سر و کله شون پیدا شد. به محض اینکه کالسکه وایساد کلویی از توش پرید بیرون و محکم منو بغل کرد

_آدریکنزززززززززززززززززز

_کلویی ولم کن دارم خفه میشم.

_باشه ادریکنززززز

وای داشتم له میشدم!

_سلام پرنس ادرین!

به رو به روم نگاه کردم. وای لوکا، کاگامی و ناتانیل هم اینجا بودن! با خوشحالی گفتم: سلام بچه ها! از دیدنتون خوشحالم.

اون سه تا از حالت تعظیم در اومدن و گفتند: ما هم همینطور پرنس ادرین.

بزرگترا با هم دم در یکم حرف زدن بعد هم داخل قصر رفتیم. ما بچه ها هم پشت سرشون. آروم به بچه ها گفتم: لطفا دیگه به من احترام نذارید. ما دوستیم!

لوکا: اما پرنس شما....

_آره آره صد بار این حرفا رو شنیدم. به خاطر همین هم همه تب احترام گرفتن😐

کاگامی: ببخشید پرنس. مرینت کجاست؟ خیلی دلم میخواد ببینمش!

سرمو پایین انداختم و آروم گفتم: اون در حال حاضر مریضه.

_چی؟ میتونم ببینمش؟

_اگه پدرش اجازه بده چرا که نه.

_پس من میرم به مرینت سر بزنم.

لوکا: منم میام! نِیت(مخخف ناتانیل میشه نِیت یا همون nat) تو مواظب پرنسس کلویی باش!

نِیت: چشم!

بعد هم لوکا و کاگامی با سرعت سمت خونه مرینت رفتن.

 

از زبان کاگامی

 

باورم نمیشه مرینت مریض شده باشه! امیدوارم حالش خوب باشه. سریع رفتیم خونه مرینت. با پدرش احوال پرسی کردیم و بعد هم رفتیم تو اتاق مرینت. مرینت خواب بود. امیدوارم مریضیش وخیم نباشه. پدرش داخل اومد و به ما آب پرتقال داد. بعد کنارمون نشست و گفت: 4 روزه از خواب بیدار نشده.

_چی؟!! 4 روز؟ یعنی اینقدر مریضه؟!

_مریض که نه. بدنش ضعیف شده.

_چرا؟

_داستانش طولانیه. تنها چیزی که میدونم اینه که اگه زودتر بیدار نشه شاید....

پدر مرینت حرفش رو ادامه نداد. وایسا ببینم یعنی.... نه!!! نه!!!! مرینت قوی ترین دختری هست که دیدم اون حتما زنده میمونه! از پدر مرینت به خاطر اینکه از ما مهمون نوازی کرد تشکر کردیم و بیرون رفتیم. لوکا خیلی گرفته بود. حق هم داشت. میدونم مرینت رو چقدر دوست داره. دستم رو به شونه اش زدم و گفتم: نگران نباش مرینت خیلی قویه. حتما بیدار میشه!

_ولی اگه....

_اینقدر منفی نباش! کجاست اون پسری که همیشه انرژی مثبت داشت؟ بهت که گفتم مرینت از پس بیماریش حتما برمیاد.

_آره. حق با توعه.

_حالا زود باش بریم پیش پرنسس کلویی. الان کلی غر میزنه که چرا نبودید! بدو دیگه!

و هردو شروع کردیم به دویدن.

 

از زبان مرینت

در خواب

 

سرمو گذاشته بودم روی دامن مادرم. مامانم هم سرمو نوازش میکرد. دقیقا مثل بچگیام.

مامان: نمیخوای برگردی عزیزم؟

من: نه نمیخوام. 6_7 قرنه که رفتی. انتظار که نداری اینقدر دوری با 3_4 ساعت برطرف بشه؟

مامانم آروم خندید و گفت: نه درکت میکنم. ولی باید دیگه کم کم برگردی. بقیه نگرانت میشن.

_خواهش میکنم فقط یکم بیشتر!

_باشه عزیزم. باشه. ولی زود برمیگردی ها!

......

چشمام رو باز کردم. صبح شده بود. به اطراف نگاه کردم. متیو یه صندلی کار تختم گذاشته بود و نشسته خوابش برده بود. آروم صداش زدم: متیو؟ مت؟ دیدم بیدار نمیشه. با خودم گفتم: حتما خیلی خسته است که اینطوری خوابیده. خیلی تشنه بودم. از اتاق رفتم بیرون تا یه لیوان آب بخورم. وقتی برگشتم دیدم داداش بیدار شد و سرگردون اینور اونور رو نگاه نیکنه. گفتم: دنبال چیزی میگردی داداش؟

متیو سریع برگشت عقب و گفت: تو بیدار شدی؟

_آره چطور مگه؟

اومد بغلم کرد و گفت: خدارو شکر! خدارو شکر!

_داداش مگه من چقدر خوابیدم که اینجوری رفتار میکنی؟

_تو 4_5 روز خوابیده بودی!

_چی؟! امکان نداره!

_مثل اینکه تو خواب خیلی خوش گذشته!

_آره جات خالی مامان و دیدم!

_بعدا خوابت رو برام تعریف میکنی. الان گرسنه نیستی؟

_چرا!

_پس بشینیم یه غذای درست حسابی بخوریم! راستی پرنسس بورژوا اینجان!

_خب؟ به من چه؟ اومده که اومده قدمش روی چشمای من و تو!

_ببینم اصلا نمیدونی این یعنی چی؟

_خب..... آهان! لوکا و کاگامی جونم اومدن؟!

_آره رفیقای جون جونیت اومدن!

_ای ول! پس باید یه تور دخترانه درست کنم به مناسبت اومدن کاگامی!

ادامه دارد......

 

خبببببببببببببببببب. این پارت چطور بود؟ احتمالا خیلی هاتون به خاطر اینکه کاگامی رو آدم خوبی کردم میخواین منو بکشین ولی حقیقتش اینه که کاگامی واقعا آدم خوبیه! بله میگید ادرین خر رو از مرینت دور کرده ولی این درست نیست اگه ادرین کور نبود مرینت رو میدید و این به کاگامی مربوط نیست😐یعنی ادرین خودش خریت کرده😐(توجه: این متن قبل از مستر پیجن 72 نوشته شده)

در هر حال کامنت بدید منم شاد کنید.

خداحافظ