طلسم عشق قسمت 1
از زبان مرینت
هاااااا.(خمیازه میکشه) بالاخره یه صبح دیگه! سلام من مرینت هستم. مرینت دوپن چنگ عضو گارد سلطنتی. شاید فقط 1476 ساله باشم ولی به عنوان یکی از بهترین اعضای گارد سلطنتی مورد تقدیر قرار میگیرم. اینکه از سلطنت محافظت کنیم شغل خانوادگی منه و من به این کار افتخار میکنم. یه برادر به اسم متیو دارم که رئیس گارد سلطنتی هست. قبلا این شغل مال پدرم بود اما الان پدرم فقط به عنوان مربی بقیه اعضا رو تربیت میکنه. مادرم که اونم بانوی اول گارد سلطنتی بود سال ها پیش توی جنگ با خون آشام ها کشته شد. واسه همین هیچوقت نمیتونم اون موجودات کثیف رو ببخشم. شونه رو برداشتم سریع موهای تقریبا بلندم رو شونه زدم و بافتم. رفتم سمت اتاق غذاخوری نگهبانان دربار و صبحونه خوردم. بعد هم سریع راه افتادم سمت جایی که همیشه تمرین میکنیم. توی راه پرنس ادرین رو دیدم. وقتی بهش رسیدم گفتم: صبح به خیر پرنس ادرین!
پرنس: صبح تو هم به خیر مرینت ولی خواهش میکنم منو همون ادرین خالی صدا بزن. تو دوست من هستی نیاز نیست مثل بقیه به من بگی پرنس!
من: متاسفم پرنس ادرین اما خودتون بهتر میدونید که شما به زودی وارد 16 اُمین قرن زندگیتون میشید واسه همین من نمیتونم شما رو بدون پیشوند ((پرنس)) صدا بزنم.
پرنس ادرین: همیشه اسثنا وجود داره و تو هم جزو استثناها هستی! خواهش میکنم منو پرنس صدا نزن.
من سرمو پایین انداختم و گفتم: ازتون عذر میخوام ولی گفتم که نمیتونم. حالا اگه اجازه بدید باید مرخص بشم. و به سمت محل تمرین رفتم....
از زبان ادرین
سلام من آدرین هستم آدرین آگرست. شاهزاده کشور سولانس (از خودم یه چیزی در اوردم زیاد گیر ندید). البته من از اینکه پرنس هستم اصلا راضی نیستم چون رسما یه دیواره بین من و دوستام😐 من پدرم رو توی جنگ با خوناشام ها از دست دادم. یه مدت بعد هم مادرم به علت یه بیماری مهلک فوت شد و من از دار دنیا فقط خواهرم آدریانا رو دارم. آدریانا الان ملکه ی این کشور محسوب میشه و همه روش حساب میکنن از جمله من. آدریانا قراره با متیو دوپن چنگ ازدواج کنه. من از متیو واقعا خوشم میاد خیلی خوب و باحاله. تازه متیو برادر بزرگتر مرینت هم هست. مرینت هم مثل برادرش جزو گارد سلطنتیه و دوست دوران بچگی من محسوب میشه. خب راستش.... من دوسش دارم. اون واقعا خاصه. و همینطور خیلی مهربون و شجاع. ولی تازگیا مرینت خیلی رسمی شده. همه اینطوری شدن. حتی بهترین دوستم نینو که از موقع تولد همدیگه رو میشناسیم تو این اواخر به جای ((رفیق)) به من میگه ((سرورم))! من واقعا با این کارا اذیت میشم ولی بقیه میگن تو داری کم کم بزرگ میشی و این احترام واجبه! در هر حال سال دیگه من 1500 ساله میشم و دیگه هیچوقت زندگیم مثل قبل نمیشه😐 امروز صبح مثل بقیه روزا صبحانه ام رو خوردم و رفتم سمت حیاط قصر. توی راه مرینت رو دیدم که بلند بهم گفت:صبح به خیر پرنس ادرین!
من: صبح تو هم به خیر مرینت ولی خواهش میکنم منو همون ادرین خالی صدا بزن. تو دوست من هستی نیاز نیست مثل بقیه به من بگی پرنس!
مرینت: متاسفم پرنس ادرین اما خودتون بهتر میدونید که شما به زودی وارد 16 اُمین قرن زندگیتون میشید واسه همین من نمیتونم شما رو بدون پیشوند ((پرنس)) صدا بزنم.
من: همیشه اسثنا وجود داره و تو هم جزو استثناها هستی! خواهش میکنم منو پرنس صدا نزن.
مرینت سرشو پایین انداخت و گفت: ازتون عذر میخوام ولی گفتم که نمیتونم. حالا اگه اجازه بدید باید مرخص بشم. و رفت. احتمالا رفت سر تمرین. من واقعا از اینکه دوستام منو پرنس صدا بزنه ناراحت میشم. انگار یه چاقوی بزرگ رو بکنن تو قلبم. از اینکه مرینت هم به من اینطوری و در این حد احترام میذاره خیلی خیلی بیشتر ناراحت میشم چون میفهمم اون قدرا که باید با من صمیمی نیست. یه آه کشیدم و رفتم سمت باغ. تو باغ جلوی مجسمه مادرم نشستم. آروم گفتم: چرا الان نیستی؟ من واقعا بهت احتیاج دارم. شاید آدریانا تو کلی چیز به من کمک کنه ولی راجب حسم به مرینت.... خجالت میکشم اینو به کسی بگم حتی خجالت میکشم به آدریانا بگم. من باید چیکار کنم؟ یه مدت جلوی مجسمه نشستم. انگار اون مجسمه واقعی باشه و مادرم به حرفام جواب بده. یهو یه صدایی شنیدم: سلام پرنس آدرین! به جایی که صدا اومد نگاه کردم رز رو دیدم که تعظیم کرده بود. بعد رز بلند شد و اومد سمتم: گل ها خوشگل هستن؟ با خنده گفتم: آره رز خیلی خوشگلن. راستی تو بازم به من گفتی پرنس؟ رز با خجالت گفت: ببخشید ولی من مجبورم. زیر لب گفتم: ای بابا آخه من چیکار کنم؟ بعد با صدای بلندتری گفتم: شنیدم آدم رمانتیکی هستی!
رز: نه نه من آدم رمانتیکی نیستم یعنی از پسش بر نمیام. ولی چیزای رمانتیک رو دوست دارم. مثلا رمان های رمانتیک، صحنه های رمانتیک، گلای رمانتیک....
با تعجب پرسیدم: گلای رمانتیک؟!
رز: بله قربان. مثلا رز یکی از رمانتیک ترین گلاست چون معمولا برای ابراز علاقه به طرف گل میدن. البته رنگ رز هم تو معنیش نقش داره. مثلا برای روابط بلند مدت و محکم گل رز قرمز میدن ولی برای روابطی که تازه شکل گرفته گل رز صورتی میدن. یا گل رز زرد نشانه دوستی خالصه و....
من خندیدم و گفتم: ببینم من برای کسی که دوستش دارم چه رنگی ببرم خوبه؟
رز: وای پرنس شما عاشق شدید؟ خوش به حالتون! خب بستگی داره به خودتون و اون! مثلا شما چقدر دوسش دارید؟
من: بیشتر از هر چیزی که فکر کنی.
رز: اون چقدر شما رو دوست داره؟
من سرمو انداختم پایین و با یه لحن آروم گفتم: نمیدونم. نمیدونم منو دوست داره یا نه.
رز: خببببببب........میتونم بپرسم اونی که دوست دارید کیه؟
من: نه رز. نمیتونم بگم.
رز: خب پس.... اگه از من بپرسید باید یکم صبر کنید تا ببینید طرف مقابلتون چه حسی نسبت به شما داره. شاید یکم عذاب آور باشه ولی تا وقتی اینو نفهمید بهتره بهش گل ندید!
من یه لبخند محو زدم و گفتم: خیلی ازت ممنونم رز.
رز: خواهش میکنم!
بلند شدم و رفتم تو اتاقم. وای خدا حوصله ام خیلی سر میره. قبلنا وقتی بچه بودم، حوصله ام که سر میرفت، میرفتم در اتاقای دوستام یعنی مرینت و نینو رو میزدن و ازشون میخواستم بیان با هم بازی کنیم. ولی الان چی؟ من که نمیتونم بازی های بچه گونه بکنم. تازه اون دو تا هم خیلی تغییر کردن. انگار نمیخوان باهام وقت بگذرونن. هوفففففففف کاشکی میتونستم به عقب برگردم. یاد پدربزرگم افتادم. اونم همیشه میگفت: از گذر زمان متنفرم. منم متنفرم چون باعث میشه دیوار بین منو دوستام رفته رفته بلند تر بشه....
یهو یه فکری به سرم زد. یه کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن. خب حداقل فردا حوصله ام سر نمیره. کی میدونه. شاید یه موقعیتی ایجاد شد و تونستم احساساتم رو ابراز کنم....
چند ساعت بعد
دوباره از زبان مرینت
رفتم تو اتاقم و رو تختم ولو شدم! اخیشششششش!!!! بالاخره یکم میتونم استراحت کنم. تمرین امروز خیلی سخت بود. ولی مهم نیست باید الان استراحت کنم. بعد حدود 20 دقیقه صدای پدرم رو شنیدم:
_مرینت وقت نهاره!
با صدای بلند گفتم: چشم پدر تا 5 دقیقه دیگه تو بخش غذاخوری هستم!
_پس من میرم. تو هم زود بیا.
من: چشم پدر!
بعدش صدای قدمای پدر رو شنیدم که داشت میرفت بیرون. هوففففففففففففف. منم پاشدم که برم ولی یه چیزی روی میزم توجه ام رو جلب کرد. اون چیزی که روی میزم بود یه نامه بود که روش نوشته بود:برای مرینت. دست خطش خیلی اشنا بود. نامه رو باز کردم. توش نوشته بود:
فردا ساعت 4 بعد از ظهر منتظرتم. حتما بیا. دیر نکنیا!
لبخند زدم. این نامه حتما از پرنس ادرینه. واسه همین دست خط اشنا بود. بچه که بودیم از اینجور نامه ها زیاد میداد. مثل اینکه قصد بزرگ شدن نداره. در هر حال بهتره برای دیدار فردا اماده بشم...
خب این از پارت اول😁 ببخشید اگه کم و حوصله سر بره ولی قول میدم هر پارت جالب تر از پارت قبل باشه😄
فعلا خدا یار و نگه دار
سلام به سربازی من خوشومدی 😊