****آریل ****.

شمارش معکوس 10 9 8 7 6 5 4 4 2 1

بووووووووووووم

با چشمای گرد در حالی که دستام و رو گوشام گذاشته بودم به ازمایشگاه متلاشی شده خیره شدم 

مرینت -اااااه عجب دودی بلند شده 

الیا - رز دمت جیز گل کاشتی

شنیدن صدای ماشین اتش نشانی چشم از ازمایشگاه منفجر شده گرفتم و گفتم 

-خب اینو می دونین که باید خصارت بدیم

برلیان - تف به این شانس فکر این جاشو نکرده بودم رز در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت 

خدای من فکرشم نمی کردم بمبم کار کنه من به خودم افتخار می کنم 

هممون با دهن باز نگاش می کردیم 

رو به الیا گفتم 

-اه ببند دهنتو دیگه اب دهنت اویزون شده 

با دستم کلاهم و برداشتم و گفتم 

-مثل نقشه ی چند وقت پیشمون باید یکی چلاغ شه 

قیافه ی همه شون رفت تو هم 

-رز- خدارو شکر من که راحتم اون بار زدین پای منو شکوندین تا از بیمه پول بگیریم 

به قیاقه ی آلیا و برلیان و مرینت نگاه کردم و گفتم 

باشه نوبت ماست باید کلاه کشی کنیم الیا یهو دستش و گرفت سمت چپ دلش و گفت 

-وای فکر نکنم بتونم دستو پام و بشکنم دلم درد می کنه اپانتیسم داره می ترکه 

یعنی دروغ به این تابلویی از کسی نشنیده بودم 

با اخمای در هم گفتم 

-اپانتیس سمت راست پینو کیو...

با تعجب زود دستشو گذاشت سمت راست و گفت 

-اخ اره این طرف بیشتر درد می کنه با لبخند شرارت باری گفتم

-حالا که فکر می کنم می بینم اپانتیس سمت چپه یکم مبهوت نگام کرد بعد با اخم گفت 

-جهنم بیاید کلاه کشی کنیم ریز خندیدیم کلاها رو از سرشون برداشتن و دادن بهم منم کلاهم و در اوردم رزم با 

نیش شل بهمون نگاه می کرد کلاه مرینت طوسی کلاه من مشکی کلاه آلیا بادمجونی کلاه برلیان انابی بود 

-من - همه ی کلاه هارو می ندازم هوا من باید کلاه برلیان رو بگیرم برلیان مال منو مرینت مال الیا و الیا مال مرینتو

اماده 321 

و کلاه ها رو هم زمان پرت کردیم هوا هممون مث این گاوا هستن که پارچه ی قرمز می بینن رم می کنن تند 

تند این ور و اون ور می دوییدیم تنها یک قدم دیگه مونده بود تا دستام به کلاه انابی برلیان برسه که مرینت درحالی

چشماش لوچ شده بود و مث جت لی پرش یک متری می زد تا کلاه و بگیره روم فرود اومد و با صدای رز که گفت 

تموم چشمام و باز کردم 

احساس کردم همسایه مون که مث بلدزر می مونه روم افتاده به سختی مرینت پرت کردم اون ور و گفتم 

خاک تو سر هشت پات کنن با دیدن مرینت که کلاه من دستش بودو برلیان و الیا کلاه به دست فهمیدم که باید چن 

ماه گچ و رو پام تحمل کنم .

***********************

اقای دامکلیس -همین که گفتم همین الانشم به خاطر رتبه ی بالا تون تو رشتتون و شاگرد بودنتونه که اخراج نشدین

خودم ترتیب انتقالتون و دادم 

رز -ا خوب اقای مدیر ما چی کار کردیم که می خواید از این دانشگاه انتقالمون بدین با حرص به پای گچ گرفتم که 

به خاطر ضربه ی برلیان بود نگاه کردم اقای داماکلیس مدیر دانشگاه با اخمای در هم گفت 

-بگید چه کارا که تو این دو هفته نکردید

آلیا -خب شما نام ببر

اقای داماکلیس -چسبوندن یک بسته ادامس مزی به شلوار استاد مندلیف .-شکستن شیشه ی پنجره ی کلاس استاد اصد 

خواه -شکستن سر کیم یکی از دانشجو ها - تقلب سر امتحان اونم با هنزفری از زیر مغنعه - انداختن چهار تا 

موش تو کلاس پخش کردن صدای سگ تو کلاس و فراریه همه - انداختن قرص چرک خشک کن تو بخاری که بوی

گند کل دانشگاه و برداشتو همه رو از امتحانا انداختین

خط انداختن ماشین استاد مندلیف و اخر از همه منفجر کردن ازمایشگاه با رنگ صورتی اگه تا حالا هم اخراج نشدین

به خاطر پارتی تون و هوشتون بوده 

دهنمون از کارایی که خودمو ن انجام داده بودیم باز شده بود 

مرینت - ا اقای دامکلیس من که ماشین استاد مندلیف رو خط خطی نکرده بودم فقط با چاقو رو ش نوشته بودم استاد 

دوستون داریم درسته بد خط شده بود ولی این علاقه ی مارو نشون می ده 

رز -ا استاد اگه من ازمایشگاه و ترکوندم به خاطر این بود که استاد با کری مارو دیگه تو ازمایشگاه راه نمی داد منم 

احساساتم جریهه دار شد به خودم که اومدم دیدم ازمایشگاه دیگه سفید نیست صورتیه البته یکی دو تا جاشم 

ترکید

الیا - بابا منم نمی خواستم شیشه ی کلاس و بشکونم فقط می خواستم مگس رو بکشم هیچی هم جز سنگ دم 

دستم نبود 

برلیان - اقای دامکلیس منم دلم نمی خواست سر اقای کیم رو بشکنم خب هرچی می گفتم از سر راهم بره کنار 

نرفت منم با کیف زدم تو سرش از کجا می دونستم می خوره به گلدون 

-اقای دامکلیس منم که اصلا اهل تقلب نیستم هندز فری هم تو گوشم بود داشتم به آلیا وسط امتحان امید واری می

دادم که خوب جواب بده 

تازه تقصیر منم نیست که استاد رو ادامس من نشست

رز - تازه به من چه که قرص چرک خشک کنم از دستم افتاد تو بخاری 

برلیان -من از کجا می دونستم مرینت صدای اس ام اس من و صدای پارس سگ گذاشته که استاد از کلاس فرار کنه 

-اقای مدیر همسترای من به اون نازی ترس نداشت که همه فرار کردن

چشمای اقای دامکلیس به قرمزی می زد یه داد بلند کشیدو گفت 

-بییییرووووون

که من با اون پای چلاغم به طرف در تقریبا دوییدم


 


تاماممممممم 😁

نظر از یاد نرودددددددددددد 😁

باباییییییییییییی 😁🌷