ادرینا با یه لباس شیک مجلسی وارد شد و سلام کرد
پشت سر ادرین با لبخندی که سعی داشت بخوره سلام داد برگشت سمتم و دست گلی رو بدستم داد و زیر لب گفت از پنجره دیدمت خوشگل خانم لپام گل انداخت همه که اونجا جمع شده بودند و منتظر ما ادرین خیلی اروم به سمت کاناپه رفت و با ادرینا کنار هم نشستن مامانم با اشعاره گفت برم چای بریزم چایی رو خیلی خوش رنگ تو فنجون ریختم و کنارشون لنعبکی گذاشتم همراه با قندون های ست لیوان و لنعبکی اوردم و به بابام ادرینا مامانم مایک ادرین و ماریا به ترتیب دادم بابام اول کلام رو بدست گرفت خوش اومدین ادرینا گفت ممنون
بابا: خب اقا ادرین شما با مرینت ما یه ماهی میشه که باهمن مرینت ما به خواهرش ماریا گفت ماریا به سابین خانم گفت  خانم به من و برادرش مایک گفت قرار شد مری نفهمه که منو مامانش و مایک میدونیم من و مایک با ماریا و مامانش حسابی این یه ماه اقا ادرین رو زیر نظر گرفتیم ببخشیدا ولی کارِ همه‌ی خانواده های عروسه این دو جون اکسرا با هم قرار میزاشتن تو دانشگاه هم که با هم بودن از اونجایی که اقا ادرین به مرینتم نزدیک نشد به این نتیجه رسیدیم که این عشقه نه هوس و اقا ادرین نزدیک هیچ دختری نمیشه و از ادا هاشون معلوم بود خیلی هم دیگه رو دوست دارن
پس ما هم راضی هستیم  
ادرین که فهمید ما رو زیر نظر داشتن حرف نمی‌زد چون خندش گرفته بود با خنده من اونم ترکید همه با تعجب بهمون نگا میکردن با من سریع به خودم اومد به ادرین چشم‌ و ابرو اومدم که به خودش اومد
بابا گفت چی شده چرا خندید
سریع گفتم ها اخه فکر نمی کردیم اینطوری باشه
بابا ادامه داد برا اشنایی بیشتر باهم یه عقد سوری انجام میشه که...
ماریا سریع پرید وسط حرف بابام : بابا جان من این موضوع رو با مرینت در میون گذاشتم بهتره مرینت با اقا ادرین در میون بزارع
ادرین گفت ادرین صدام کنید اینطوری راحت ترم
بابام گفت باشه  پس ادرین با مرینت یه ذره خلوت کنن مرینت بابا با ادرین برین اتاق خودت و کمی باهم حرف بزنین
ماریا زیر لب زمزمه کرد نکاتی که گفتم یادت نره بهش بگی
یه چشم قره ی توپی بهش رفتم که بابام اشاره کرد ادرین رو به سمت اتاقم راهنمایی کنم به ادرین گفتم دنبالم بیا خیلی مؤادب دنبالم اومد در اتاقم رو باز کردم و به ادری طارف کردم که بره داخل و رفتیم داخل یکم همو انالیز کردیم یهو همزمان پریدیم و همو بغل کردیم انقدر سفت بغلش کرده بودم میترسیدم استوخون هاش له شن اونم منو اونطوری بغل کرده بود بلاخره رضایت دادیم و از هم جدا شدیم  یه نگاهه شیطون بهش کردم و گفتم اوففف راحت شدیم و خودم رو رو تخت پرت کردم و گفتم ادرین می‌دونی بابام می خواست چی بگه ؟ ادری گفت نوچ و همه اونایی که ماریا بهم گفت رو بهش گفتم.
ادرین که تا اونموقع کنارم نشسته بود کنارم دراز کشد و گفت چشم هرچی شما بگی خوشگله فقط...
ـ فقط چی؟
ـ اگه مری خانم زیاد تر از حد خوشگل کنه من تحریک میشم
ـ نه نمیشی دیگه
ـ میشم ولی خودمو کنترل میکنم
ـ می‌گما زیاد طول نکشید اینجا بودنمون ؟
ـ اره ولی الان نه مری خانم نه من روم میشه برم
ـ اهوم راست میگی
ـ ولی نمی خوایم تا همیشه اینجا بمونیم
ـ اره من خجالت می کشم ولی اگه اق ادرین اول بره منم میرم
ـ این اق ادرین قربونت بشه قربون مرینتم بشم دورش بگردم که اینقدر خجالتی
ـ منم دورت بگردم پاشو برو الان فکر می کنن کار به جاهای باریک کشیده
ـ نه نترس فکر نمی کنن ولی جدا بوس هامون رو ندیدن
ـ نه ما هیچ وقت جایی که حتی سه نفر بود اینکار رو انجام ندادیم
 


همون لحظه در زده شد صدا ماریا اومد عروس دوماد تشریف بیارم تو گفتم اگه فضول نیستن بفرمان با ادرین سریع از جامون بلند شدیم من رو تخت نشستم و زانو هامو بغل کردم ادرین  به دیوار کناردر تکیه داد ماریا اومد تو ادرین رو به من گفت عشقم بیا بریم که ماریا گفت نوچ نوچ نوچ من اینجام ها یه ذره خجالت به هدر بدین بد نیست ادرین لبخندی زد و گفت :مری که خواهرته و منم با خودم گفتم جای اون همه  فیلم های بوسه  هات با الکس یه ذره حرف های عاشقونه ی منو مری رو بشنوی راستی الکس چطور؟
ماریا که تا اون موقع شوکه بود گفت یک الکس خوبه دو الکس رو از کجا میشناسی سه کدوم فیلما
منم هیچی نمی گفتم و ادرین دستش رو دور لبش کشید تا نخنده گفت
الکس دوست فابه منه و الکس فیلم و عکس های از بوسه هاتون بهم نشون داد ماریا سرخ شد و گفت اها ادرین گفت نوچ نوچ که اینطور شما با الکس تو این یه ماهی که برا اشنایی تون  عقد سوری کرده بودین 5 بار رابطه داشتین بعد اون وقت نباید منو مری داشته باشیم این انصافه
دیدن ماریا هم عصبانی و هم خجالت زدس گفتم اولا زندگی خواهرم به خودش مربوطه بعدشم این بحث و تموم کنید که صدا مایک در اومد تو پله ها داشت بالا میومد گفت داداش ادرین چه خبره قرار بود ماریا بیاردتون پایینا که ادرین به فکر فروع رفت و بعد رو کرد به مایک یه طوری نگاش میکرد عد گفت یه بار دیگه بگو دادش ادرین که مایک تکرار کرد دادش ادرین ، ادرین گفت مایک واقعا خودتی مایک با تعجب نگاه میکرد که گفت مایک کلاس هشتم دبیرستان وای باورم نمیشه که خودتی بعد هم دیگه رو بغل کردن ایندفعه ادرینا داشت میومد گفتم اههههه ادرینا جون نیا بیای تو ام موندنی میشی دست ماریا رو گرفتم و کشیدمش بیرون و گفتم مایک شما هم بیاین و همگی پایین رفتیم  و هرکس جا خودش نشست ماریا رفت میوه بیاره دنبالش رفتم رسیدیم اشپز خونه ریز ریز نگاش کردم که فهمید واسه چی اینطوری نگاش می کنم گفت مری هیچی نگفتم و همچنین به نگاه کردنم ادامه دادم  که گفت مری من که نگفتم رابطه نداشته باش اگه دوست داری داشته باش خب چیه ؟ گفتم نه نمی خوام ولی تو همه کارتو بهم دروغ میگفتی؟
ماریا قیافه ای گرفت و جدی گفت خب حالا برو یه لباس پوشیده بپوش داریم میریم ...
که مامان اومد گفت مری مامان مامان باباش کجان ؟  
تا خواستم جواب بدم گفت بزار برم از خودشون بیپرسم که سریع گفتم نه نرو مامانم با اخم گفت چرا گفتم بعدا بهت میگم گفت یا الان بگو یا الان میرم میگم دست مامانو گرفتم و رو صندلی میز نهارخوری نشستم و همه چیز رو توضیح دادم که مایک اومد گفت یه مانتو تنت کن عاقد منتظره
با چشای درشت گفتم عاقد؟
مایک گفت اره دیگه واسه این یه ماه عقد سوری
گفتم اها  باشه  الان رفتم اتاقم و رفتم اتاقم شال و مانتو جلو باز هم رنگ تونیک زیر مانتو و کیف و کفش  مشکی و ساده ام رو پوشیدم رفتم پایین یه گوشه ای واستادم که همه به من دید داشته باشن سرمو انداختم پایین با دودستم دسته ی کیفو جلوم نگه داشتم  که مایک منو نگا کرد پاشد سویچ ماشین رو برداشت و سمت پرت کرد که گرفتمش گفت برو تو ماشین بشین تا بیایم اه لعنتی نمیشد با ماشین ادرین می‌رفتیم  با بی میلی رفتم و کنار صندلی مایک جا گرفتم بعد از چند مین مایک اومد گفت پیاده شو بابا شوخی کرد بو بپر ماشین شوهرت اول اخم کردم  وسرمو بر گردوندم به اون ور که گفت مرینت پیاده شو دیگه ایندفعه پیاده شدم و یه پس گردنی زدم که گفت چرا میزنی گفتم چون الان موقع شوخی نیس رفتم در عقب جنسیس ادرین رو وا کردم که گفت اِ بپر جلو رفتم جلو و کنارش نشستم و ادرینا هم عقب نشست ادرین ماشین رو روشن کرد  بد حرکت دستمو گرفت که یه ارامش خاصی بود دستمو گذاشت رو دنده دستش هم رو دست من ادرینا هم اون پشت مسخره بازی میکرد ادرین دستشو از رو دستم برداشت و دور کمرم حلقه کرد دستمو رو دست حلقه شدش گذاشتم که ادرینا گفت خیلی احساسی نکنید ادرین به حالت معمولی نشست برگشتم سمت ادرینا و گفتم ادرینا چقدر ادرین و دوست داری ؟ در جواب گفت خیلی گفتم  من از تو بیشتر دوسش دارم تو با اون همه‌ ای که دوسش داری هر چقدر بغلش کنی بوست کنه بغلت کنه بوسش کنی از هم سیر نمیشین حالا  ببین من که عاشقشم دیگه چی ادرین لبخندی رو لباش بود ادرینا دستاشو برد بالا و گفت من تسلیم و زدیم زیر خنده
ضبط رو روشن کردم اولین اهنگی که اومد گذاشتم بمونه ولی ادرین رو اهنگ حساس بود و زد رو یه اهنگ جدید

*وقتی دلم عاشق میشه؛ میترسم از حس جنون!
وقتی میگم عاشق شدم…
میرم دیگه تا پای جون!
وقتی دلم عاشق میشه؛ خیلی چشام گریه میخواد!
میخواد همش ثابت کنه…
دوست داره، خیلی زیاد
با یه احساس عجیبی؛ میخوام آرومت کنم!
عشق همینه…
نمیشه ساده فراموشت کنم
خط قرمزم شدی!
یعنی تمومِ زندگیم…
واسه من خیلی مهمه؛ عشقمو دیوونگیم
چشام بازم خطر کرده…!
پیِ عشقِ تو می گرده
توی این حال بی تکرار؛ چشات بد عاشقم کرده
یه کوچه تو دلم دارم؛ که روش اسمت رو میذارم!
تو این کوچه به یاد تو؛ یه دنیا خاطره دارم…
تو رو خیلی دوست دارم
با یه احساس عجیبی؛ میخوام آرومت کنم!
عشق همینه…
نمیشه ساده فراموشت کنم
خط قرمزم شدی!
یعنی تمومِ زندگیم…
واسه من خیلی مهمه؛ عشقمو دیوونگیم*

سکوت خوبی بود که ادرین همش نگاه های عاشقانه میکرد دخترم دیگه خودمو به اون راه زدم بعد تموم شدن اهنگ خواستم دوباره همونو پلی کنم که ادرین گفت رسیدیم  
پوففف کلافه ایی کشیدم و پیاده شدم ادرین پیاده شدم رفتیم محضر نشستم رو یه صندلی و ادرینم کنارم عاقد شروع کرد من وسط حرفش پریدم و گفتم بابا مگه نگفتی سوری بابا گفت دختر گلم تا شما رابطه نداشته باشی میشه سوری از خجالتم اب شدم که عاقد دوباره شروع کرد بار سومو که گفت گفتم با اجازه بابام مامانم داداشم و بقیه ی جمع بعله
 یکی یکی بغلم کردن و یکی دوتا کادو مامانم پلاک خودشو بابام ادرینا یه نیم ست ماریا  دوتا حلقه برا من و ادرین مایک  یه گردنبند  که روش اسم منو ادرین بود رزیتا زنداداشم یه پابند عروس بهم داد الکس هم با ماریا داده بود از همه تشکر کردم که ادرین یهو دستمو تو دستش گرفت و بوسه ای بهش زد منم دستشو فشردم و باهم با دستای قفل شده به سمته ماشین حرکت کردیم  همین که رفتیم تو ماشین ادری سفت بغلم کرد یه بوس رو گونش زدم و گفتم پیش به  سوی خونه ، ادرین هم رفت رفتم سویچ ماشین رو برداشتم به همراه چمدونم رفتم چمدونم رو گذاشتم تو ماشین  خداحافظی کردم داشتم سوار میشدم ادرینا گفت من اینو میارم تو با ادرین برو باشه ای گفتم و سوار ماشین ادرین شدم ادرین لپمو کشید و گفت به مامانت بگو داری خونه ما میای خوابگاه دیگه بی خوابگاه الان دوتامونم متاهلیم پس خوابگاه نمی تونیم بریم پیاده شدم مایک با ادری حرف زد نفهمیدم چی گفتن منم به مامان بابا گفتم و سوار شدن و گفتم بریم  رسیدیم رفتم تو خونه داشتم چمدونم رو برمیداشتم که ادرین ازم گرفت  و گفت دنبالم بیا دنبالش رفتم که رفت تو یه اتاق بزرگ با دکوراسیون سفید بود چمدونم رو گذاشت یه گوشه و گفت لباستو عوض کن گفتم اوکی رفت بیرون لباسم رو عوض کردم و لباسامو تو کمدی که اونجا بود جمع کردم که ادرین اومد تو رفت سراغ اونیکی کمد بدون حرفی جلوم لباسش رو عوض کرد منم سعی کردم نبینمش گفت بیا پایین شام گفتم باشه و دنبالش رفتم یه خانم تقریبا میان سال وایساده بود کنار میز و یه تبلت ده اینچ دستش بود از ادرین اسمش و پرسیدم که گفت اسمش ناتالی اهومی گفتم و شام خوردم و رفتم تو اتاق  و ارایشم رو پاک کردم تا من ارایشم رو پاک کم ادرین اومد بالا خودشو پرت کرد رو تخت کنارش دراز کشیدم و سرمو رو دستش گذاشتم که منو چسبوند به خودش  با تمام وجود بغلش کرده بودم اونم همین طور سرمو بالا اوردم که لبش رو لبام قفل شد با اغوش باز پذیرفتم با اینکه لبم قفل لباش بود ولی چشام گرم خواب شد
***********************
صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم که دیدم تو همون حالت دیروزیم فقط لبامون جداست اروم اومد پایین که دیدم بیدار شد و نشست سر جاش گفتم سلام اقایی خوب خوابیدی ؟ گفت علیک السلام اهوم عالییی بود لبخندی زدم ولی یهو زیر دلم تیر کشید نشستم رو تخت و دستمو گذاشتم رو دلم که ادرین گفت مری خوبی؟ گفتم اهوم ... گفت من که اینجوری فکر نمیکنم اروم رو تخت دراز کشیدم که ادامه داد چته ؟ هیچی نگفتم که دوباره گفت می‌شنوی ؟ هیچی نگفتم دوباره گفت مری حالت
خوبه ؟ چرا اینطوری شدی اخر کلافه گفتم اره خوبم بابا واسه اینکه من......پریدم ادرین پقی زد زیر خنده که خجالت کشیدم که از چشم ادرین دور نموند خودشو خورد از پیشونیم یه بوسه زد و لباساشو عوض  کرد و گفت اگر دانشگاه میای بدو امادع شو منتظرم و رفت بیرون رفتم سر کمد و یه لباس اسپرت که به تیپ ادرین بیاد پوشیدم و رفتم سر میز صبحانه با هم صبحونه خوردیم و سه تایی با ادرینا سوار ماشین ادری شدیم رسیدیم دانشگاه که الیا رو دیدم شیرجه زدم بغلش که گفت هیییی مرض مری باز تویی گفتم اهوم گفت خوش میگذره با این دانشگاه اومدنت یه هفته مرخصی میگیره به ما هم نمی گه از پشتش که بغلش کرده بودم اومدم جلوش که ادرین و ادرینا هم اومدن ادرینا که الان با من و الیا دوست صمیمی بود وایستاد کنارمون و سلام داد الیا بغلش کرد و سلام داد یهو چشش به ادرین افتاد و گفت سلام استاد ادرین لبخندی زد و سلام کرد دستمو جلو صورت الی تکون دادم و گفتم خوشگل انگشرم الی گفت اره خوشگله ولی مری چرا الکی حلقه میندازی که فکر کنن نامزد داری بزار بیان سراغت که گفتم ول الکی چیه کار من از نامزدی گذشته یه اشاره به ادرین کردم و گفتم شوهر گرامی که الیا مات و مبهوت نگام میکرد ادرین خندید و گفت نمی خواین که سر کلاس راتون ندم برین بعدا در بارش حرف میزنید که سوسک ژاپنی پیداش شد اخمی بهش کرد ولی اصلا بهم اهمیت نداد و پرید بغلم ادرین و گفت ادرینم عشقم دلم برات یه ذره شده بود خیلی عصبانی بودم که با صدایی نسبتا بلند گفتم ادرین ادرینم فهمید عصبانیم سعی کرد کاگامی رو از خودش دور کنه ولی از اینکه  نتونست  کاملا جداش کنه ناراحت شدم و سرمو پایین انداختم و دور شدم ادری صدام کرد اهمیت ندادم دست خودم نبود داشتم گریه میکردم

*****

تموم شد نظر فراموش نشه