من سر قولم هستم پارت 3
چی میگی ؟ میفهمی ؟ مرینت یعنی تو بخاطر این که تفنگ دستت نگیری...یعنی هیچی مرینت شروع به گریه کردن کرد رفتم و کنارش نشستم به خودم نزدیکش کردم چشاشو بست و اروم اشک ریخت.و سرشو رو بهم تکیه داد و همینطور اشک میریخت یهو برگشت سمتم و با یه لبخند گفت چند تا نشونه گیری کن ببینم تا کجا جلو رفتی؟ پاشدم همه رو درست نشونه گیری کردم و دیگه کارمون تموم شد یه لبخند زدو. گفت افرین استاد یه لبخند زدم و گفتم چرا یهو اونطوری شدی که گفت من سه سال پیش او یه عملیات به خاطره گلوله ای که به سرم خورد یکی از رگ های مهم که هم برای شنوایی، حافظه و دفاعی مغزه پاره شد و به خاطره همین هر وقت یاد اون روز بیافتم صدای گلوله و فشار روم باشه اینطوری میشم البته هر وقت هرسه باهم باشه راستی ساعت چنده ؟
گفتم اها ساعت 12:30
گفت به بری بگو گروه رو بیاره سالن اصلی گفتم باشه
بری با کلی افراد اومد و مری با صدا بلند گفت سلام خوب همه شما تا حالا چند بار عملیات داشتید فقط ارایه ی ایستادن تو به هرکس یه جایی گفت و به بری گفت همش کنار خودش باشه و من پشت بری و یه نفر دیگه و چون من تازه واردم مراقب من باشن بهم یه زد گلوله داد تا کارامون تموم شه ساعت 1:20 شد سوار ماشین شدیم و رسیدیم سر قرار داشتیم قرار داد میبستیم که تیر اندازی شروع شد نصف شون مردن و نصفشون دستیگر شدن رفتیم خونه دیدیم ادرینا نشسته رو مبل و منتظر ماست سلام کردن گفت کجا بودین که مری گفت
*از زبون مرینت*
گفتم خوش گذرونی یه لبخند زدم کیف کتابامو برداشتم رو به ادرین گفتم ادرین من دار میرم که ادرین گفت کجا گفتم مایک از دستم دلخور میشه ادرینا گفت مایک کیه ؟ روبه بهش گفتم خو معلومع شوهرمع رنگ ادرینا قرمز شد.و به ادرین گفت ادرین دوباره دروغ گفتی که من زود تر جواب دادم اره دیگه ادرین اخم کرد و گفت مایک داداششه ادرینا گفت اوع داداش مری مراقب خودت باش ادرین گفت شب تنها تو خونه میمونی که گفتم نه میرم خونه خواهرم ماریا ادرین گفت فردا تو دانشگاه میبینمت خداحافظی کردم و گفتم به امید دیدار استاد و زدم بیرون رسیدم خونه مایک و ماجرای عملیات امروزو بهش گفتم اول اعصبانی شد ولی بعد هیچی نگفت به خواهرم ماریا پی ام دادم بیداری؟ گفت اره گفتم شب اونجا میمانم که گفت منتظرمه رفتم خونه ماریا گفت بی معرفت چرا دیر به دیر میای چون شوهرش الکس خواب بود اروم رفتم تو اتاقه خالی که اونم باهام اومد گفتم ماریا گفت جونم گفتم چیزی داری اجیت طلف نشه گفت لازانیا درست کردم الان میارم لازانیا رو اورد خوردم دستمو گذاشتم رو شکمه ماریا گفتم. کوچولو ی خاله چطوره همش دوماه مونده تا دنیا بیاد یه دخمل خوشمله ماریا دستمو پس زد و گفت چه خبر رو تخت دراز کشیدم کنارم دراز کشید
( گفتگوی دونفره از مرینت شروع میشه و نفر بعدی ماریا مرینت دوباره مانیا و اینطوری ادامه داره)
... ماریا
...جونم
... میدونی یه چیزی شده برگشتم سمتش و گفتم ماریا من
... عاشق شدی ؟
لپام گل انداخت و گفتم ایهم بغلم کرد گفت حالا کی هست؟
گفتم استاد دانشگاه
بغلم کرد گفت حالا میخوای چطوری دلشو ببری باخجالت گفتم بردم گفت اِاِاِاِ واقعا پس میمونه مامانینا که من حل میکنم یه لبخند زدم و خوابیدم صبح با صدا ماریا که داشت با شوهرش الکس حرف میزد پاشدم اهمیت ندادم رفتم سلام کردم صبحونه خوردیم رفتم خونه تا یه لباس عوض کنم یه تیپ سفید زدم و به سمت دانشگاه رسیدم رفتم تو که دید یکی جای استاد نشسته دیدم همون سوسک ژاپنی بید گفتم استاد کجاس سوسک ژاپنی گفت استاد تا بیاد من هستم بر گشتم سمتش گفتم تو کیلو چندی گفت من دوست دختر استادم به خاطره همین تا استاد بیان هستم یه پوزخندی زدم و گفتم بچه ها ادرینا نیست که گوشیم زنگ خورد دیدم ادرین برداشتم گفتم
ـ سلام استاد
ـ سلام کجایی
ـ دانشگاه
ـ ادرینا داره میاد هواشو داشته باش
ـ اوکی فقط یه سوسک ژاپنی اینجا استاد شده
ـ ها چی میگی؟
ـ خانم کاگامی تسورگی
ـ خخخخ بزار رو بلند گو
ًـ اوکی
ـ خانم کاگامی تسورگی لطفاً سر جاتون بشینید من سر تایم اونجام
ـ خوب ممنون استاد کاری ندارید؟
ـ نه فقط کلاسو اداره کن و اگه دیر اومدم از بچه ها پرسش کن و گوشی رو از بلند گو درابیار
ـ در اوردم استاد کاری داشتی
ـ نه خواستم بگم مراقب خودت
ـ اوکی بای
ـ بای
همون لحظه ادرینا وارد شد بغلش کردم و گفتم سلام پشت سرش الیا خانم وارد شد یه جیغ زدم و گفتم کجا بودی دختر بغلم کرد و گفت رفته بود مسافرت ادرینا یه طرفم و الیا یه طرفم نشست استاد نیمود مجبور شدم شروع به پرسش کنم ولی دفتر کلاس نبود ادرینا پاشد گفت مری کلید دست من و به سمتم پرت کرد تو هوا گرفتم گفتم ممنون یه لبخند زد همه یا با حرس یا با حرس یا مات و مبهوت نگاه میکردن جز ادرینا رو به سوسک ژاپنی کردم و گفتم بیا جلو اونم اومد و گفتم خوب اتم با سدیم هیدروکسید جمع بشه چی میشه؟ مات و مبهوت نگاه کرد گفتم جواب رو بلد نیستین؟ گفت چرا ولی یه چیزی اذیتم میکنه گفتم چی؟ گفت انگشتر نامزدی که تو دستتون دارین یه نگاه به انگشتر کردم و گفتم مشکل چیه
گفت هیچی فقط خوشحالم که حالا که نامزد داری با ادرینم کاری نداری یه پوزخند خند زدم همون لحظه استاد اومد و گفت سلام و روبه کاگامی کرد و گفت کی گفته ادرین تو کلاس رفت رو هوا ادرین رو به کاگامی گفت برو بشین و به من گفت وایسا از تو پرسش کنم بعد بشین عجب این میدونه من نخوندم میخواد اذیتم کنه گفتم من حاظرم گفت خوب وایسا الان میپرسم گفت اون حلقه چیه تو دستت خنده ی کردم گفتم دوستم به عنوان هدیه داد خواستم منحرفتون کنم انداختم این انگشتم یه لبخند زدم خندید و گفت برو بشین کلید کمد رو بهش دادم و نشستم
.
.
.
استاد پرسش کرد و کلاس تموم شد رفتم پیش الیا و ادرینا به هم دیگه معرفی شون کردم و گفتم چه شد که من دلم رو باختم دانشگاه تموم شد داشتم میرفتم سمت الیا و ادرینا که یکی زیر پایی گرفت داشتم میفتادم که دست یکی دور کمر حلقه شد و صدای اشنایی گفت سلام عشششششششقققققمممممم چی الکساندر برگشتم دیدم خودشه که از اون ور صدا ادرین اومد گفت مری یه لحظه بیا دید نمیایم خودش اومد الکساندر گفت شما ادرین گفت خلبانِ شجاع بعد دستشو دور دستم حلقه کرد من هنوز کپ مونده بودم که ادرین گفت کی بود گفتم دوستم داره و همیشه مزاحمم میشه ادرین گفت نترس دیگه نمیشه باهم رفتیم خونه
..... چند ماهی بود که از اون روز میگزشت نمی دونستم چطور باید به مامان بگم به خاطره همین رفتم خونه ماریا دوباره در باره ادرین حرف زدم که مامانم زنگ زد که برگردم خونه مامانم یه جور نگا میکنه وا چش شده سلام کردم سلام کرد و گفت این اق دوماد نمی خوان بیان خواستگاری ؟ تا دوماد رو شنیدم صحنه رو ترک کردم تا رسیدم در اتاقم ادرین زنگ زد جواب دادم
ا ـ الو سلام
م ـ سلام خوبی؟
آ ًـ خوبم مرسی تو چطوری؟
م ـ منم خوبم کاری داشتی
آـ خب اره خواب گاه دانشگاه امادس و پس فردا هم یه پارتی هست میای
م ـ امروز باید بیام خواب گاه ؟
آـ اره
م ـ باشه هردو رو میام
آ ـ مرسی
م ـ ادرین
آـ جان
م ـ به ابجیم رابطمون رو گفتم به مامانم گفته مامانم می گه کی میای خواستگاری ؟
آـ شماره خونه لطفاً
م ـ******55
آـ خوبه بای
م ـ بای
*از زبون ادرین*
شمارو دادم ادرینا و گفتم رو بلند گو بزاره
(مکالمه ادرینا و مامان مرینت)
ـ الو سلام
ـ سلام شما؟
ـ من ادرینا هستم ادرینا اگراست خواهر استاد دانشگاه دخترتون البته باهم هم ترمی و هم کلاسی هستیم
ـ بله کاری داشتید
ـ بله برا امر خیر زنگ زدم خواستم ببینم کی تشریف بیاریم؟ امروز خوبه ؟
ـ اممم باشه منتظرتون هستیم خدا نگهدار
ـ ممنون خدا نگهدار
*از زبون مرینت*
مکالمه مامانم رو شنیدم پس قطعا الان میاد و به من میگه به خاطرِ همین جلو مانتوم رو باز کردم شالم رو در اوردم رو شکمم رو تخت دراز کشیدم و جزوه بدست گرفتم که مثلاً دارم جزوه میخونم مامانم وارد شد میز اریاشیم رو مرتب کرد اول سکوت کرد و بعد گفت اتاق به این بزرگی رو من باید مرتب کنم؟واه واه مانتوتو از تنت در ار
دیدم خبری از خواستگاری نیس به خاطره همین کلافه از حرف های مامانم به کمر خوابیدم و سرمو از تخت اویزون کردم نگاهی به مامانم کردم و گفتم اولا به یکی بگو بیاد دوما راحتم
گفت دارن میان
گفتم پس مامانم بره بشین بیان تمیز کنن
گفت خواستگار
هیچی نگفتم و نگاش نکردم گفت مادر خجالت برا چیه دیگه پاشو خودت رو امادع کن یه دستی به سر و روت بکش چشامو بستم و تو همون حالت موندم که پتو رو روصورتم کشید و گفت حالا راحت باش درسته راحت شدم ولی بهم بر خورد پتو رو کنار زدم و به سوی کمد رفتم لباس راحتی پوشیدم یه بلویز سورمهای با شلوار مشکی پوشید م ساکم رو برداشتم و چند دست لباس ناناز گذاشتم توش تمام لوازم ارایشی مو ریختم تو ساک تمام این مدت مامانم داشت منو نگا میکرد که گفت کجا به سلامتی گفتم خونه اقا شجاع به سلامتی خوب خوابگاه دانشگاه
مامان گفت : ببین مری اصلا وسط حرفم نمی پّری به نظر من این استادت ادم خوبیه فقط یه مشکل داره چون گفته بود حرف نزنم سوالی نگاش کردم که ادامه داد البته شَکْ در یقینم مشکلش اینه که دل دخملمو برده ، برده ؟ سرمو به معنی اره پایین انداختم که ادامه داد برای این که خوندواده دوماد مطمعا بشن که جواب بلس میریم محضر پس خوب فکراتو کن درسته عقد میکنین ولی یه مراسم عقد قبل عروسی هم هست پس واسه عقد محضر خیلی نگران نباش خوب فکراتو کن باشه مادر و رفت از این لحن جمله اخر استرس گرفتم و تنها چیزی که میتونست ارومم کنه دفتر خاطراتم بود
(:برای اشنایی بیشتر با زندگی مرینت خلاصه دفتر خاطرات مرینت را میخوانیم:)
---------------------------------------------------------------------------
*دفتر خاطرات مری از زبون خودش نوشته*
سلام من مرینت دوپنگ چنگ هستم 8 سالمه که میخوام خاطراتم رو از امروز بنویسم ولی اول خودمو معرفی میکنم اسمه بابام تامِ اسمه مامانم سابین یه داداش دارم که با ابجیم دوقولو ان من بچه اخری هستم داداشم اول دنیا اومد که اسمش مایکه بعد ابجیم دنیا اومد که اسمش ماریاعه داداشم و ابجیم. 4 سال از من بزرگترن......... دانشجوی رشته پزشکی هستم..
-----------------------------------------------------------------------------
ایزی ایزی تامام تامام
خب اینم پارت سه چهارم الان میدم منتظر نظراتتون هستم
بای
سلام به سربازی من خوشومدی 😊