🌟سرنوشت🌟پارت 5 فصل دوم و پارت 1 و پارت 2 فصل سوم
انا :نه حالم که خوبه من هیچ یادم نمیاد جز اسم تو
ادرین: خب پس نباید اسم عشقت رو یادت بیاد
انا :اهان
ادرین :خیلی خسته ای تو بخواب من برم خونه برات گیتارتو بیارم سر گرم بشم
انا :باشه
فردا صبح دیدم ادرین کنار خوابه خاستم لپش بوس کنم که سرشو چرخوند و بوسم کرد
انا: ادرین این چه کاری بود تو کردی
ادرین :دوستم داشتم تو عشقمی نامزدمی
انا: دوست داشتی که داشتی من اصلا قهرم
ادرین: خیلی نا محسوس امد توی بقلم
ادرین :قهر نکن من بدونه تو میمیرم اگه اشتی کنی برات شکلات میخرم
انا: خیلی بدی ،بخری شاید آشتی کردم
دیدم از توی جیبش یدونه شکلات میلکا دورنگ در اورد من مثل بچه ها با ذوق از دستش گرفتم
ادرین: حالا آشتی هستی
انا: اره
ادرین : پس یک بوس بده
انا: 😑 حرف نزن
ادرین : اگه دوسم داری یک بوس بده با لحن لوس
منم دلم نیومد پس بوسش کردم ولی پرو شد و امد کنارم توی تخت نشست و برای صبحانه گرفته بود رو به من داد
انا: ادرین بسه دیگه جا ندارم
ا
درین : یعنی چی بسه تو یک ماه فقط اب قند به خوردت دادن باید بخوری
انا: چشم می خورم
6 ماه بعد
روز عروس
لباسم خیلی خوشگل بود
رفتم پایین چون ارایش گر امده خونه دیگه لازم نبود که ادرین بیاد دنبالم
برام یک ارایش کاملا ساده زده بود
نفس عمیق کشیدم رفتم پایین
وای چقدر ادرین این کت و شلوار بهش می امد خیلی جلتلمن شده بود
ادرین: ای تک گل بهشت دنیای من این دسته گل را از من بگیر
انا :مرسی ولی لوس بازی در نیار
ادرین: چشم بانوی من
رفتین انگار سرنوشت برای بهترین روز هارو می خواست رقم بزنه ولی شاید هم نه
پایان فصل دوم
شروع فصل سوم
1
امروز 4 سالگرد عروس من و ادرین هست می خوام غافلگیرش کنم خب مهمونا رو دعوت کردم و کیک و همچی درست بود و زنگ زدم به ادرین
ادرین : سلام خانومی
انا: سلام همسری چطوری
ادرین : خوبم
انا: کی میای خونه
ادرین : امشب یکم کارای شرکت بهم خورده واسه همین دیر
انا: باشه مواظب خودت باش
ادرین: چشم خدافظ
انا: خدافظ عشقم
خب پس همه چی طبق برنامه پیش میره
شب
ادرین: من امدم
منم مثل همیشه از پشت پریدم روش
انا: خوش امدی
ادرین : چطوری
انا : تا تو رو دارم عالی میگم شام بریم توی باغ بخوریم
ادرین : اره
انا : خب بریم که گشنمه
رفتیم تا در باز کر همه گفتن
همه: سالگرد ازدواجتون مبارک
ادرین :😰 مرسی از همتون که امدین
الیا : کادو تو کو
ادرین در ذهنش ( شانس اوردم کادو رو زود تر گرفتم ) الان برمی گردم
من دهنم باز موند همون لامبورگینی نارنجی که دلم می خواست
پریدم بغلش کلی مرسی و بعدم بوسش کردم
ادرین : کادو من کو
انا : اخ داشت یادم می رفت
کادو ش یک گوشی و اپل واچ اخرین مدل و با یک عطر
ادرین : اخ جونم ( از بچه 5 ساله که براش بستی می خری بیشتر ذوق کرد)
انا : دیدم باز گوشی خراب کردی برات جدید گرفتم
بهترین شب عمرم با ادرین بود
همه رفتن ما رفیتم بخوابیم
انا من دوش بگیرم بعد بخوابیم
ادرین اخه امشب میشه خوابید
با چشم غره رفتم دوش گرفتم بعد خوابیدیم
چند ماه بعد
قراره مامان و بابا و ادریانا بیاین شما برای خرید رفتم بیرون تا خرید کنم وقتی داشتم بر می گردشتم خوردم به ی پسره
خیلی اشنا بود ولی اعتنا نکردم که دستم گرفت توی گوشم گفت یک چیزی گفت که انگار تمام وجودم یخ کرد
اون رفتن من رفتم خونه غذا رو درست کردم میز چیدم و لباس عوض کردم منتظر بودم که ادرین و مهمون ها بیان
شب بعد از خوردن غذا و جمع شدن نشستیم توی حال تا با هم صحبت کنیم ولی من تمام مدت اون حرفش توی گوشم می پیچیت
ادرین: انا انا
انا: بله
امیلی :حواست کجاست دخترم
انا : هیچی ببخشید من برم نوشیدنی بیارم
امیلی : باشه
رفتم که نوشیدنی بیارم دیدم یکی از پشت بغل کرد
ادرین : خانومی چیزی شده
انا : بعدا صحبت می کنیم اقای اگراست
ادرین برداشت نوشیدنی رو برد و بعد اونا رفتن
چند روز بعد دوباره دیدمش
مایکل : خب کدوم راه
برگشتم خونه فقط گریه کردم باید به ادرین می گفتم
ادرین: من اومدم
مثل همیشه نمی رفتم
انا: سلام
ادرین :باید با هم حرف بزنیم
انا :باشه
ادرین :تو چته چند وقته رفتارت خیلی سرد شده
انا : خب شده باشه
ادرین : چت شده تو
انا : ما درد هم نمی خوریم من فقط عمرت رو تلف کردم
ادرین: تو چی میگی
انا: من طلاق می خوام
ادرین با عصبانیت و کلافه رفت تو اتاق
منم رفتم توی اتاق
ادرین : تو حالت خوبه
انا : اره من دیگه نمی توانم با تو ادامه بدم
ادرین خیلی کلافه و عصابانی بود ولی من جدی بود و فقط اون جمله لعنتی توی گوشم پیچ می خورد
"یا از ادرین جدا می شی یا هرکسی که اون دوس داره یا دوسش دارن نابود میشن و تو زجر کشیدنش رو می بینی "
ادرین نزدیک شد به من و درگوشم زمزمه کرد
ادرین : مگه نگفتی عاشقم هستی من تو رو یک بار نزدیک بود از دست بدم ولی دیگه نمیزارم
انا : ول کن این حرف ها رو من تورو دوس ندارم
ادرین : انگار تیر خورد به قلبش خورد ولی نمی توستم بهش بگم برای چی باید از هم جدا بشیم
چند وقت بعد توی دادگاه
با طلاق موافقت شد
وقتی خواستم از دادگاه بیام بیرون به رو به ادرین
انا: ادرین تا وقتی که سایه تهدید باشه عشق من و تو پوچه
تقریبا یک ماه بعد از جدایی من از ادرین احساس دل درد و حالم به بهم می خود و دکتر امدت تا معاینه کنه من رو
دکتر : چیزه خواصی نیست فقط شما باردارید
انا : باردار 😲😲
دکتر: بله مبارک باشه
و رفت
من حالا چیکار کنم با این بچه 😳
نصف ثروتم رو دادم به مایکل یک اپارتمان کوچک گرفتم
یک اپارتمان چهار طبقه
طبقه اول یک کافه کوچیک بود و طبقه دوم صاحب خونه یک خانم و اقای اود و طبقه سوم خودم و طبقه چهارم ماله یک دختر به اسم مری ویلز بود
برای کریسمس خانم اود دعوتم کرد که برم خونشون ولی من با این حالم چجوری برم با بچه 2 ماه توی شکم که نمیدونم چیکارش کنم
بعد از مهمونی من با مری خیلی دوست شدم اونم مثل من 25 ساله بود یک روز که با هم درد دل می کردیم فهمیدم اونم مثل من عشقش رو از دست داده
مری : من عاشق پسری بودم و اونم عاشقم بود و با هم نامزد کرده بودیم درست روزی که قرار بود بریم عقد کنیم تصادف کرد مرد
انا : اخی 😔
مری : منم از نیویورک امدم اینجا تا فراموش کنم حالا تو بگو
منم همه چی گفتم
انا : ولی نمیدونم این بچه رو سقط کنم یا نه
مری : نگه اش دار با هم بزرگش می کنیم
انا : اگه ادرین بفهمه بچه رو از من می گیره
مری :امممممم بهش بگو بچه رو دمه در بود و تو پیداش کردی و بزرگش کردی
انا : باشه
8 سال بعد
انا : ارنولد بدو مدرسه دیر میشه
من و مری با هم توی این مدت یک کافه زدیم به اسم 🎧موسیقی🎧 کسب و کارمون خوب هست
ارنولد : امدم مامان جونم
انا : بدو که خاله مری منتظره
مری : بدو بریم
بوسش کردم و راهی مدرسش کردم
ادرین 5 سال پیش با مرینت ازدواج کرد و الان بهترین زندگی رو داره
عموم 2 سال پیش مرد ولی مایکل بدونه کسی بگه دفنش و مراسمی نگرفت و البته با یک دختر المانی که دوس بود ازدواج کرد و الان فعلا سر به راه توی المان زندگی میکنه
دیروز لوکا از من و مری و ارنولد خواست که امروز بعد از ظهر برای عصرونه بریم اون جا منم پذیرفتم
خب بعد از ظهر رفتم که ارنولد که از مدرسه بیارم ادرین دیدم ولی هیچ توجه ای نکردم وقتی رسیدیم خونه یکی زنگ در زد
خدمتکار : یک اقایی با شما کار داره
انا : باشه بگو الان میام
دیدم ادرین امد تو
انا : ارنولد برو توی اتاقت
ارنولد: باشه
مری : تو هم همراهش برو
مری: اما ...
انا: اما بی اما
مری: باشه
مری ارنولد رفتن بالا
ادرین : به به پارسال دوست امسال اشنا
انا : امرتون اقای اگراست
ادرین: اون بچه کیه
انا: به تو ربطی نداره
ادرین: اهان خب باشه
انا :خب پس کاری نداری برو که کلی کار دارم
ادرین: باشه خانم هلمز ولی من باید به فهمم اون بچه از کجا امده
انا: می خوای بدونی
ادرین :اره
انا :اون بچه رو من دمه در پیدا کردم و خودم بزرگش کردم تو هم برو بچه خودت مرینت بزرگ کن
ادرین : اهان باشه
و رفت و ما حاظر شدیم و رفتیم به سمت کشتی
بعد از عصرونه امدم به ارشه کشتی تا هوا بخورم دیدم لوکا پشت سرم امد
لوکا :چیزی شده انا
انا: نه
لوکا :اخه خیلی تو خودتی
انا :میشه ول کنی
لوکا :اره ببخشید ، یک سوال دارم
انا: بپرس
امد جلو من وایساد و یک جعبه رو به طرف من نگه داشت
لوکا من از همون روز اول عاشقت بودم و الان می خوام یک من رو بپذیری
انا :نمی توانم تا وقتی سایه تهدید باشه
لوکا :برام مهم نیست من عاشقتم
انا اخه تو نمیدونی دلیل طلاق من ادرین تهدید مایکل بود
لوکا برام مهم نیست من می خوامت
(لوسی 2:چقدر میگی برات مهم نیست / کویین : ساکت شو )
انا: ارنولد چی
لوکا :اونم پسر من میشه قول میدم از پدر واقعی هم بهتر باشم
انا : من نمی خوام یک اشتباه رو دوبار تکرار کنم من چند سال عمر ادرین رو نابود کردم و نمی خوام تکرار بشه
لوکا : مهم نیست عاشقتم رو یواش گفتی بلند بگو
انا: عاشقتم لوکا
لوکا بقلم کرد بوسم کرد
ارنولد :مامان کجایی
انا: پیشه بابا
ارنولد بابا لوکا اخ جونم
دوید و پرید بقل لوکا درس مثل ادرین ذوق می کرد ولی حیف نمی توانم تا موقع مرگم بهش بگم که باباش کیه
پایان
لونا : یعنی انقدر زندگی مامان بزرگ سخت بوده بابا ارنولد
ارنولد : اره به قول مامان انا سرنوشت خیلی دردناک شیرینه
فرانک : پس یعنی ما دو بابا بزرگ داریم
ارنولد: بخوابید فوضول ها دیگه بقیه سوالات رو از خوده مامان بزرگتون بپرسید
بچه ها: چشم شب بخیر
پایان
میدونم خیلی داستان بدی بود
خب تا داستان بعدی و من ز مرخصی باز گردم بای
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
سلام به سربازی من خوشومدی 😊