🌟سرنوشت 🌟پارت دوم
صدای در امد
من :کیه ؟
عمو جرج : منم کارت داشتم
من: بیاید تو
عمو: میدونی که اون جا بری دوتا جا برای زندگی داری یا
خونه یکی از دوستای من می مونی یا عمارت هلمزمن : عمارت
هلمز بهتره
عمو: باشه ولی یادت نره قول دادی برای جشن خودت هم
بخونی واماده باشی و اینکه به خونه اون هم میری البته تا
قبل از جشن توی عمارت هستی ولی بخاطر تعمیرات بعد از
جشن خونه اون ها می مونی
من :چشم عمو
الاغ بی بار فال گوش وای نستا
مایکل در باز کرد گفت : زشت نیست دختر به خوشکلی و
معروفی تو به کسی فش بده
من :😑باز تو حرف زدی
مایکل : اونجوری نگاه نکن راستی بابا میشه منم با آنا برم
عمو : نه
من : تو دیگه نیا
عموم رفت ولی مایکل نه
مایکل:ببین آنا اخه اگه کسی اذیتت کنه من که نیستم مراقبت
باشم
من : تو چقدر خنگی من رزمی کارم می خوای نشون بدم
مایکل😰😬 و رفت
جعبه کو ؟لیتا ، فرانک ، میناک، لونا کجایید ؟
بچه ها :اینجاییم
اخه نگرانتون شده بودم
جعبه رو گذاشتم توی کیفم
رفتم سراغ گوشیم که دیدم 2568 تا ایمیل جدید دارید همرو
فرستادم برای صوفی منشی خودم تا ببین ایمیل ها چیه
خب چقدر خوابم میاد و تا شروع دانشگاه 10 روز مونده
شب بخیر
روز بعد
بعد از صبحونه لباسم پوشیدم رفتم توی ماشین از مایکل و
عمو خداحافظی کردم و توی فکر این بودم
که آهنگ جدیدم رو بخونم باید یک همخوان داشته باشم که
عمو گفته بود که اونم آهنگ رو تمرین کرده و گروه برام
تشکیل داده
راستی دوست عمو کیه ؟
رسیدم به ایستگاه قطار
سوار قطار شدم و به سمت پاریس حرکت کردم و چون خسته
بودم خوابیدم وقتی رسیدم بیدار شدم و سوار لیموزین که
امده بود دنبالم شدم
توی راه ناگهان گفتم وایسا
ماشین که وایساد
اخه شیرینی فروشی دیده بودم
سردرش نوشته بود شیرینی فروشی دوپن چنگ
بزن بریم تو و رفتم تو
من در تارت ها و ماکرون ها غرق شده بود که با صدای خانم
مهربون و فکر کنم آسیای شرقی هست فکر کنم به خودم امدم
سابین :سلام من سابین دوپن چنگ هستم چه کمکی متوانم
بکنم
من: سلام ببخشید یک تارت از این تارت های آناناس و از هر
طمع ماکارون 5 تا می خواستم
دیدم صدای یک دختری که تقریبا هم سن من باشه میگه :
مامان من دارم میرم بیرون بعد که من رو دیدی سلام کردم و
سابین گفت باشه و رفت
من شیرینی ها رو گرفتم و گفتم : راستی برای سفارشاتی که
برای یکشنبه شب توی هتل مجلل پاریس دادم رو به موقع می
خوام
سابین: باشه حتما
بعد خداحافظی کردم امدم توی ماشین رفتم خونه
خونه همون بود که توی دفترم نوشته بودم
گفتم تمام وسایل خونه عوض باید بشه و اینکه اتاق الکس
همونجوری بمونه کسی اجازه ورود به اون اتاق رو نداره و
اتاق مادر و پدرم هم اتاق میهمان میشه
همه گفتن چشم
من رفتم توی اتاقم لباسم رو عوض کردم چون کسی که قراره
گروه من باشه 1 ساعت دیگه میان
گفتم اگه امدن بفرستین شون اتاق ساز ها
همه گفتن چشم خانم
الان یک ساعت گذشته و صوفی امد
صوفی: خانم مهمانان آمدن
من : باشه
رفته به اتاق ساز ها دیدم همون دختره مو آبی شیرینی فروش
هم هست
توجه ای نکردم
و گفتم خب پس قرار نیست چیزی رو توضیح بدم
گفتن آره
رفتم تا از اون پشت ساز مورد علاقه ام رو بردارم که دیدم
یکی امد پشتم منم با پا و مشت زدم توی شکمش دیدم پسره
کله موزیه
گفت نمی خوای بگی ببخشید 😖
گفتم کله موزی می خواستی پست من سبز نشی 😈
گفت من آدرینم نه کله موزی
بدون کلامی دنباله گیتارم می گشتم
اهان پیداش کردم
گیتارم قرمز هست و با ستاره های زرد
گفتم1234
شروع کردیم به تمرین
چطور بود من تا 10 روز نمی توانم بیام اگه میشه به من مرخصی بدی وانی جونم
مرسی
راستی هرکی قراره توی داستان پادگان کفشدوزکی باشه
فقط اسم کامل بده
و هرکی می خواد بنویسه بگه که پارت بعدی رو بنویسه
من پارت اول رو مینویسم
فعلا وانیا و صنم اعلام کردن که هستن
لیدی باگ لطفا اسم کامل خارجی برام بفرست
مرسی اگه نداری من برات می زارم
البته اگه قهرمان خاصی رو می خواین هم بگید
و هر توضیح که فکر میکنید باید بدونم
عاشقتونم❤
کامنت + خنده=بنده
سلام به سربازی من خوشومدی 😊